ویرگول
ورودثبت نام
علیرضا کیماسی
علیرضا کیماسیمشاور کسب‌وکار ، برندینگ و استراتژیست محتوا
علیرضا کیماسی
علیرضا کیماسی
خواندن ۱۱ دقیقه·۸ روز پیش

مدیریت محصول و حل نیاز در کسب‌وکار

مدیریت محصول و حل نیاز - علیرضا کیماسی
مدیریت محصول و حل نیاز - علیرضا کیماسی

مقدمه

اگر بخواهیم ریشه مشکلات یک سازمان را پیدا کنیم، باید به قوانین بنیادین فیزیک رجوع کنیم. قانون بقای انرژی می‌گوید انرژی از بین نمی‌رود، بلکه از حالتی به حالت دیگر تبدیل می‌شود. اما در دنیای مدیریت، این قانون یک تبصره بی‌رحمانه دارد: "هر تبدیل انرژی، لزوماً پایدار و سودآور نیست." سازمان‌های زیادی را دیده‌ام که ماه‌ها وقت صرف مفاهیم جذابی مثل رهبری نوین، مدیریت چابک (Agile) و بهینه‌سازی منابع انسانی می‌کنند. آن‌ها انرژی عظیمی را در درون سازمان آزاد می‌کنند، اما وقتی نوبت به خروجی نهایی می‌رسد، این انرژی به شکلی ناپایدار و بی‌خاصیت تبدیل می‌شود که هیچ گره‌ای از کار کسی باز نمی‌کند.

پایداری یک محصول در بازار، تابعی از "خواست ما" نیست؛ بلکه محصولی پایدار است که بر اساس "نیاز دیگران" طراحی شده باشد. مدیریت محصول دقیقاً در همین لایه متولد می‌شود؛ لایه‌ای که قرار است حدفاصل میان سازمان و مشتری را پر کند. اگر شما بهترین سیستم منابع انسانی و پیشرفته‌ترین متدهای مدیریتی را داشته باشید اما نتوانید این انرژی را به "ارزشی برای دیگری" تبدیل کنید، تمام تلاش‌های شما مانند دودی در هوا گم خواهد شد.
مدیریت محصول به ما یادآوری می‌کند که سازمان برای خودش وجود ندارد. سازمان وسیله‌ای است برای حل یک مسئله در دنیای بیرون. بدون این نگاه، تمام فرآیندهای درون‌سازمانی صرفاً یک بازی پرهزینه و بی‌نتیجه هستند. اولین قدم برای حرکت در این مسیر، بازتعریفِ بنیادینِ چیزی است که آن را "محصول" می‌نامیم.

محصول یعنی «راه‌حل»

بیایید برای لحظه‌ای تمام تعاریف آکادمیک را کنار بگذاریم. در دنیای واقعی، محصول نه یک خروجی فیزیکی است و نه یک نرم‌افزار روی سرور. محصول یک "مفهوم استراتژیک" است. من در جلسات مشاوره‌ام همیشه تأکید می‌کنم که هر چیزی که بتواند مسئله‌ای را در زندگی شخصی یا کاری مشتری حل کند، "محصول" نامیده می‌شود. این تعریف، مرزهای سنتی را جابجا می‌کند. یک لیوان یا یک خودکار به همان اندازه محصول هستند که خدمات یک هتل، یک شرکت بیمه و ...

به طور کلی، محصول می‌تواند در سه جامه مختلف ظاهر شود: کالا، خدمت و ایده. اما وجه اشتراک همه آن‌ها یک کلمه است: "راه حل". وقتی شما محصول را مساوی با راه حل ببینید، مدل ذهنی شما از "تمرکز بر انبار" به سمت "تمرکز بر بازار" تغییر فاز می‌دهد. مدیری که بر کالا تمرکز دارد، نگران موجودی انبار است؛ اما مدیری که بر راه حل تمرکز دارد، نگران این است که آیا گره‌ای در زندگی مشتری مانده که باز نشده باشد؟ اهمیت این تغییر نگاه در این است که شما را از تولیدکننده صرف، به یک "شریک استراتژیک" در زندگی مشتری تبدیل می‌کند. اما اگر تعریف محصول به همین سادگی است، چرا نرخ شکست محصولات در بازار همچنان ترسناک است؟

عاشق مشکل باشید، نه راه‌حل

یک واقعیت تلخ در دنیای کسب‌وکار وجود دارد: بسیاری از مدیران، بیش از آنکه "عاشق مشکل" باشند، "عاشق راهکار" خودشان هستند. این یک تله روانشناختی بزرگ است که من بارها شاهد سقوط سازمان‌ها در آن بوده‌ام. وقتی شما عاشق راهکار خود می‌شوید، نسبت به تغییرات بازار کور می‌شوید. سازمان‌هایی را دیده‌ام که چنان درگیر زیبایی و پیچیدگی فنی محصولشان می‌شوند که فراموش می‌کنند این محصول اساساً قرار بود دردی را دوا کند.

شکست محصولات، اغلب ریشه در "وابستگی عاطفی" مدیران به ایده‌های شخصی‌شان دارد. آن‌ها به جای "شناخت واقعی" بازار، بر اساس "حدس و گمان" پیش می‌روند. بازار یک موجود زنده، پویا و بی‌رحم است. نیازهای مشتریان با تغییر زمان، تکنولوژی و سبک زندگی تغییر می‌کند. محصولی که دیروز قهرمان بازار بود، اگر با تغییر مسائل مشتری خود را تطبیق ندهد، فردا به یک اثر موزه‌ای تبدیل خواهد شد. هشدار من به مدیران این است: منیت‌های خود را پشت در اتاق جلسات بگذارید. اگر محصول شما فروش نمی‌رود، به جای سرزنش تیم فروش یا شکایت از وضعیت اقتصادی، از خودتان بپرسید: "آیا من هنوز دارم مسئله‌ای را حل می‌کنم یا فقط دارم اصرار می‌کنم که راهکار من بهترین است؟" برای خروج از این تله، باید به دنبال "تقاضاهای پنهان" گشت؛ دقیقاً همان کاری که برندهای ساختارشکن انجام می‌دهند.

شکار نیازهای پنهان بازار

هوشمندی در شناسایی تقاضای پنهان، همان جرقه جادویی است که موتور نوآوری را روشن می‌کند. بیایید داستان "اسنپ" را در ایران مرور کنیم. اسنپ نه تکنولوژی عجیبی اختراع کرد و نه ماشین‌های جدیدی به ناوگان حمل و نقل اضافه کرد. آن‌ها فقط یک "نقطه درد" (Pain Point) قدیمی را دیدند که سال‌ها نادیده گرفته شده بود: "معطلی مسافر و عدم قطعیت در هزینه و زمان". پیش از اسنپ، مسافر باید منتظر تاکسی تلفنی می‌ماند یا در خیابان چانه می‌زد. اسنپ با درک تغییر سبک زندگی و نفوذ گوشی‌های هوشمند، یک راه حل ساده برای این مسئله قدیمی ارائه داد.

در مقابل، سقوط آزاد "نوکیا" را ببینید. نوکیا در اوج قدرت، دچار "توهم تقاضا" شد. آن‌ها فکر می‌کردند چون مردم همیشه گوشی‌های دکمه‌ای آن‌ها را خریده‌اند، پس تا ابد همین کار را خواهند کرد. مدیران نوکیا در اتاق‌های جلسات لوکس خود، صدای تغییر ذائقه بازار به سمت صفحات لمسی و اپلیکیشن‌ها را نشنیدند. درس بزرگ اینجاست که یک تغییر تکنولوژیک ساده (مثل یک اپلیکیشن) می‌تواند کل ساختار یک صنعت سنتی را به هم بریزد، مشروط بر اینکه دقیقاً روی نقطه درد مشتری انگشت بگذارد. موفقیت یعنی دیدن آن چیزی که همه می‌بینند، اما فکر کردن به گونه‌ای که هیچ‌کس فکر نمی‌کند. اما آیا فقط داشتن یک محصول که مشکلی را حل کند کافیست؟ خیر، این تازه شروع ماجراست.

کیفیت به تنهایی کافی نیست

یک جمله قدیمی و به شدت سمی در میان صنعتگران ما رواج دارد که می‌گوید: "محصول اگر باکیفیت باشد، خودش راهش را در بازار پیدا می‌کند." به عنوان یک استراتژیست، به شما می‌گویم که این جمله در دنیای امروز بیشتر به یک شوخی شبیه است. بازار به "عدالت" اهمیت نمی‌دهد؛ بازار به "دیده شدن" و "ارائه" پاداش می‌دهد.

باید بپذیریم که امروز، "کیفیت" دیگر یک مزیت رقابتی نیست، بلکه یک "پیش‌فرض" یا بدیهه است. اگر محصول شما باکیفیت نیست، اصلاً نباید وارد بازی شوید. تفاوت اصلی زمانی رقم می‌خورد که محصول از انبار خارج شده و به ویترین می‌رسد. محصولی با کیفیت متوسط اما با ارائه عالی و بازاریابی هوشمندانه، همیشه محصولی با کیفیت فوق‌العاده اما با ارائه ضعیف را شکست می‌دهد. محصول تا زمانی که در شرکت شماست، دارایی شماست؛ اما به محض خروج، متعلق به بازار است. اگر نتوانید این دارایی را به درستی پرزنت کنید، کیفیت آن فقط هزینه‌ای است که روی دستتان مانده است. بسیاری از مدیران با تکیه بر این کیفیتِ ادعایی، مدعی می‌شوند که بازار اشباع شده است. اما آیا واقعاً بازار جای خالی ندارد؟

واقع‌بینی: بازار اشباع نیست

وقتی مدیری می‌گوید "بازار اشباع شده است"، من بلافاصله متوجه می‌شوم که او از پشت میزش تکان نخورده است. اشباع بازار، اغلب نه یک واقعیت فیزیکی، بلکه یک محدودیت ذهنی ناشی از "ایگو" و منیت مدیران است. آن‌ها بر اساس موفقیت‌های گذشته‌شان قضاوت می‌کنند و نمی‌بینند که نیازها در حال تکامل هستند.

میان "پیدا کردن مشتری" و "کشف مشتری" تفاوت معناداری وجود دارد. پیدا کردن مشتری یعنی لیست کردن تعدادی شماره تلفن؛ اما کشف مشتری یعنی فهمیدن نیازها، خواسته‌ها و آن تقاضاهای پنهانی که خودِ مشتری هم ممکن است نتواند به زبان بیاورد. بازار برای کسی اشباع است که سطح کشف مسئله‌اش پایین است. مشتریان امروز تشنه تجربیات بهتر، سرعت بیشتر و حسِ "خاص بودن" هستند. رقبای موفق شما کسانی هستند که از پشت میزها بیرون آمده‌اند و در کفِ بازار، به دنبال "ای‌کاش"های مشتری می‌گردند. اما برای ورود به چنین بازاری، نباید با تمام توان و ریسک بالا پرید؛ راهکار، در دنیای "محصول اولیه پذیرفتنی" نهفته است.

شروع کوچک (MVP) به جای کمال‌گرایی

کمال‌گرایی در کسب‌وکار، اگر به معنای وسواس در ارائه محصول نهایی باشد، سمی مهلک است. بسیاری از سازمان‌ها فرصت‌های طلایی بازار را از دست می‌دهند چون می‌خواهند محصولی "بی‌نقص" عرضه کنند. اما واقعیت این است که هیچ محصولی در محیط ایزوله آزمایشگاه کامل نمی‌شود؛ کمال محصول در تعامل با بازار شکل می‌گیرد. اینجاست که مفهوم MVP (محصول اولیه پذیرفتنی) اهمیت حیاتی پیدا می‌کند.

MVP ابزاری است برای اعتبارسنجی و کاهش ریسک. فلسفه آن ساده است: محصول را با حداقل ویژگی‌هایی که "مسئله اصلی" مشتری را حل می‌کند، به بازار بفرستید تا از خودِ بازار یاد بگیرید. همان‌طور که ست گودین به زیبایی می‌گوید: "برای مشتریان خود دنبال محصول باشید، نه برای محصول خود دنبال مشتری." استراتژی MVP مانع از هدررفت منابع عظیم مالی و انسانی در پروژه‌هایی می‌شود که بر اساس توهمات مدیریتی ساخته شده‌اند، نه بر اساس فکت‌های بازار. MVP اولین قدمِ نوآوری است، اما بیایید ببینیم نوآوری واقعاً به چه معناست.

نوآوری یعنی گوش دادن به حسرت های مشتری

بسیاری فکر می‌کنند نوآوری یعنی اختراع یک تکنولوژی پیچیده در آزمایشگاه‌های ناسا. اما نوآوری در کسب‌وکار یعنی "حل ساده مسائل قدیمی". گاهی یک تغییر کوچک در نحوه ارائه یا اضافه کردن یک ویژگی ساده، کل بازار را تکان می‌دهد. به تاریخچه موبایل نگاه کنید؛ ابتدا فقط تماس صوتی بود، بعد پیامک اضافه شد و بعد بازی‌های ساده. هر کدام از این‌ها پاسخی به یک نیاز در حال ظهور بود.

هر جا که مشتری می‌گوید "ای‌کاش"، آنجا بوی پول و فرصتِ نوآوری می‌آید. "ای‌کاش می‌شد این تور مسافرتی را آنلاین رزرو کرد"، "ای‌کاش می‌شد وضعیت ماشین را در تعمیرگاه لحظه‌ای چک کرد". نوآوری موفق، محصولی است که تعادلی میان "آشنا بودن" و "تازه بودن" ایجاد کند. اگر محصول خیلی غریبه باشد ، مشتری را می‌ترساند. نوآوری واقعی در دسترس هر کسب‌وکاری است، به شرطی که گوش شنوایی برای شنیدن حسرت‌های مشتری داشته باشد. اما برای رسیدن به این نوآوری، باید ابزار کشف مشکل را بلد باشیم.

آمار به علاوه مشاهده

برای طراحی یک درمان واقعی، ما به دو بال نیاز داریم: داده و مشاهده. داده‌ها آمارهای رفتاری هستند که به ما می‌گویند مشتریان "چه کار می‌کنند". اما مشاهده، درک عمیقی است که به ما می‌گوید مشتریان "چه دردی می‌کشند". تکیه بر یکی از این دو، مانند راه رفتن با یک پاست. داده‌های سردِ ریاضی ممکن است حقیقتِ پنهان در پشت رفتارها را نشان ندهند و مشاهده‌هایِ شخصی هم ممکن است دچار خطای "منیت" شوند.

ترکیب جادویی این دو، یعنی پیوند زدن "رفتارشناسی گذشته" با "رصد مستقیم بازار". باید از خود بپرسیم: مشتری آخرین بار چطور این مشکل را حل کرده؟ چقدر برای آن هزینه داده؟ چرا از رقیب من خرید می‌کند در حالی که امکانات من بیشتر است؟ تکیه بر این ترکیب، فکت‌هایی را به سازمان تزریق می‌کند که جلوی طراحی محصول بر اساس "نیازهای خیالی" را می‌گیرد.

مدیر محصول: صدای مشتری در سازمان

بسیاری از سازمان‌های ما هنوز تفاوت میان مدیر تولید، مدیر فروش و مدیر محصول را نمی‌دانند. مدیر تولید متمرکز بر "چگونه ساختن" با استانداردهای فنی است. مدیر فروش متمرکز بر "تبدیل کالا به نقدینگی" است. اما مدیر محصول، فراتر از این‌هاست. او "مالک فرآیند انطباق با بازار" است. او مترجم نیازهای بازار به زبان فنی برای تیم تولید و معمارِ کلِ تجربه‌ای است که مشتری از برند دریافت می‌کند.

مدیر محصول کسی است که باید ورودی دیتا را از کف بازار بگیرد و جلوی "نیازهای خیالی" در سازمان را بگیرد.حتی اگر کسب‌وکار کوچکی دارید که توان استخدام مدیر محصول مستقل را ندارد، این "نقش" باید توسط فردی ایفا شود. بدون این نقش، سازمان شما دچار "نزدیک‌بینی" می‌شود و دردهایی را درمان می‌کند که اصلاً وجود ندارند.

ساختن خاطره، فراتر از رضایت

رضایت مشتری یک فرمول مهندسی شده دارد که از "بدیهیات" شروع می‌شود و به "خلق خاطره" می‌رسد. بیایید یک رستوران را کالبدشکافی کنیم. حداقل انتظار مشتری، میز تمیز و غذای سالم است. اگر یقه گارسون چرک باشد یا پشت ناخن‌اش کثیف، شما حتی حداقل‌ها را هم رعایت نکرده‌اید و مشتری با حس بد از شما جدا می‌شود.

اما لایه بالاتر، منافع عاطفی است. تصور کنید پدری برای جشن قبولی کنکور فرزندش به رستوران شما می‌آید. او پول خرج نمی‌کند که فقط سیر شود؛ او به دنبال یک "ضیافت خانوادگی" و یک خاطره ماندگار است. اگر شما بتوانید این منفعت عاطفی را تأمین کنید، او را وفادار کرده‌اید. جزئیاتی مثل شستن رایگان ماشین در یک تعمیرگاه یا برخورد محترمانه در تحویل خودرو، همان "مزیت رقابتی" پایداری است که با هیچ تبلیغاتی به دست نمی‌آید. برای پیاده‌سازی این نگاه، به یک نقشه راه نیاز دارید.

نقشه راه و الگوبرداری هوشمند

برای اینکه ایده‌های شما در بازار دفن نشوند، باید از یک چرخه چهار مرحله‌ای عبور کنید: ۱. کشف بازار: خروج از پیله سازمان، مصاحبه‌های عمیق و مشاهده دردهای واقعی. ۲. یافتن راه حل: جلسات ایده‌پردازی برای تبدیل دردها به راهکارهای فنی. ۳. تولید (نمونه‌سازی): ساخت MVP و تست آن در دنیای واقعی برای سنجش توان سازمان و بازخورد مشتری. ۴. تحویل و بهبود مستمر: نهایی کردن محصول و اصلاح دائمی بر اساس تغییر ذائقه بازار.

در بازار ایران، یک میان‌بر طلایی وجود دارد: "بنچمارکینگ" (Benchmarking). لازم نیست همیشه چرخ را از اول اختراع کنید. بسیاری از مسائل ما قبلاً توسط برندهای پیشرو جهانی حل شده‌اند. بومی‌سازی مدل‌های موفق جهانی و مهندسی معکوسِ هوشمندانه آن‌ها، مسیری سریع‌تر و کم‌هزینه‌تر است. در کشوری که هنوز محصولاتی با قدمت ۵۰ ساله بدون تغییر تولید می‌شوند، کافیست شما یک مدل موفق خارجی را بردارید و با فرهنگ ایرانی سازگار کنید تا پادشاه آن دسته از بازار شوید.

نتیجه‌گیری

در پایان ، باید به یک اصل بازگردیم: مدیریت محصول، هنر طراحی "درمان" برای دردهای مشتری یا نیاز های آن است. سازمان شما باید مثل یک تیم پزشکی عمل کند؛ مشاهده و داده‌ها حکم "سی‌تی اسکن" را دارند و اجرای نقشه راه محصول، حکم "جراحی و درمان". در بازار امروز، دیگر نمی‌توان با حدس و گمان و بهانه‌جویی‌هایی مثل "اشباع بازار" به موفقیت رسید. باید با "فکت" فروخت.

مشتریان امروز باهوش‌تر از هر زمان دیگری هستند. آن‌ها به محض اینکه احساس کنند محصول شما یک راه حل واقعی نیست، یا فقط "دون‌پاشیدن" تبلیغاتی است، شما را ترک خواهند کرد. مدیریت محصول یک فرآیند تمام‌نشدنی از یادگیری و تکامل است. هر محصولی که امروز عالی است، فردا نیاز به درمان جدیدی دارد. گوش خود را برای شنیدن "ای‌کاش"های مشمدیریت محصول و حل نیاز در کسب‌وکارتری تیز کنید؛ چرا که ثروت و بقای آینده شما در دل همین جملات ساده نهفته است. سازمان موفق، سازمانی است که عاشقِ حل کردنِ مسائل مردم باشد، نه عاشقِ کالاهای سرد و بی‌روحِ داخل انبارش. صدای مشتری را بشنوید، قبل از آنکه رقیبتان آن را بشنود.

ارادتمند شما علیرضا کیماسی

مدیریتمدیریت محصولرهبریسازمانکسب و کار
۴
۰
علیرضا کیماسی
علیرضا کیماسی
مشاور کسب‌وکار ، برندینگ و استراتژیست محتوا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید