
چند وقت پیش داشتم وسایل قدیمی رو مرتب میکردم که یه دفتر کهنه پیدا کردم. یه دفتر خاطرات خیلی خیلی قدیمی از دوران دبستانم. بعد از گذشت سالها صفحههاش زرد شده بود، جلدش پاره، و خطهام اونقدر بد بود که خودم هم به زور میتونستم بخونمش. تعداد خاطرات دوران دبستانم زیاد نبود، بیشترش نقاشیهای کج و کوله بود.
توی اون صفحهها، یه نسخهی دیگه از خودم بود. یه پسر ده ساله که نگران امتحان ریاضی بود، دلش برای دوستش میسوخت که حتی اسمش رو یادم نیست، و فکر میکرد دنیا داره تموم میشه چون یخهای قطبی دارن آب میشن.
ولی وقتی شروع کردم به خوندن، یه حس عجیبی بهم دست داد.
با بعضی قسمتهاش خندیدم، برای بعضیهاش دلم برای اون پسر کوچیک میسوخت. خندیدم به اون همه نگرانی که الان بیمعنی به نظر میرسن. ولی همون لحظه فهمیدم چیزی رو که سالها فراموشش کرده بودم.
اینکه نوشتن، آرومم میکرد.
شاید نوشتن بخشی از وجود من شده بود. تو اون سالهایی که مینوشتم، جزئی از من شده بود. شاید سالهای خوبی برام نبوده، ولی نوشتن آرومم میکرد.
سررسیدهای کوچیک و بزرگ که هرکدوم خاطراتی از سالهای مختلف دارن، از ۸۱ و ۸۲ تا الان. یادمه یه سری از اون دفتر خاطرات قدیمی رو هم ریختم دور. شاید اون زمان اصلاً باب میلم نبود که اون خاطرات رو به یاد بیارم، و الان به فراموشی سپرده شدن. شاید راضیام از اینکه بخشی از این خاطرات فراموش شده.
خاطرات گذشته رو پشت سر هم میخوندم که رسیدم به یه خاطره. شب قبل از کنکور بود. اونقدر استرس داشتم که نمیتونستم بخوابم. ذهنم پر بود از فرمولها، از ترس، از فکر اینکه اگه قبول نشم چی؟ اون شب دفتر رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن. نوشتم که میترسم. نوشتم که احساس میکنم کافی نیستم. نوشتم و نوشتم تا دستم درد گرفت.
وقتی قلم رو گذاشتم، متوجه شدم که نفسم آرومتر شده. انگار همهی اون افکار شلوغ، حالا روی کاغذ بودن، نه توی سرم.
اون شب فهمیدم که نوشتن فقط برای نویسندهها نیست. برای کسایی مثل منه که ذهنشون شلوغه، که حرفهاشون توی سرشون گم میشه، که گاهی فقط نیاز دارن یه جایی باشه که بشه همه چیز رو ریخت بیرون.
من مغزم خطخطیه. افکارم مثل ترافیک ساعت شش عصر تهرونن. همه با هم حرف میزنن، هیچکدوم نوبت نمیگیرن، و من وسطشون گیر کردم.
ولی وقتی مینویسم، همه چیز آروم میشه.
قلم رو که برمیدارم، انگار یه دکمهی pause میزنم روی اون هرج و مرج. افکار یکی یکی صف میکشن. منتظر میمونن تا نوبتشون بشه. و من میتونم باهاشون حرف بزنم، یکی یکی.
نوشتن برای من مثل یه جلسهی درمانیه که هیچوقت تموم نمیشه. جایی که میتونم صادق باشم، بدون ترس از قضاوت. جایی که میتونم بگم دارم میترسم، بدون اینکه کسی بگه مرد که نباید بترسه. جایی که میتونم بگم امروز حالم بده، بدون اینکه از کسی بخواد درستش کنه.
اگه ذهنت شلوغه، اگه احساس میکنی داری توی افکارت غرق میشی، اگه گاهی دلت میخواد یه جایی باشه که بتونی همه چیز رو بریزی بیرون، یه دفتر بردار. یه خودکار. و شروع کن.
نمیخواد ادبی بنویسی. نمیخواد کسی بخونه. فقط بنویس. برای خودت.
بنویس که امروز چه حالی داشتی. بنویس که چی باعث شد بخندی. بنویس که چی باعث شد گریه کنی. بنویس که چرا عصبانی بودی، چرا خسته بودی، چرا احساس میکردی تنهایی.
من الان سعی میکنم هر شب، قبل از خواب، ده دقیقه بنویسم. گاهی یه صفحه، گاهی یه خط. مهم نیست. مهم اینه که بنویسم.
و هر بار که مینویسم، یه کم آرومترم. یه کم بیشتر با خودم هستم. یه کم بیشتر میفهمم که چه کسی هستم و چی میخوام.
پ.ن: اگه هنوز شک داری، فقط یه هفته امتحان کن. هر شب، ده دقیقه. فقط ده دقیقه. ببین چه اتفاقی میافته.
شاید تو هم مثل من، بعد از سالها، یه دفتر کهنه پیدا کنی و بفهمی که نوشتن، بهترین هدیهای بوده که به خودت دادی.