قصّه ی اعتماد

بعد تو ارگ دل از زلزله ات ویــــران شد
سر هـر کنگره ای کـوه غمی مهــمان شد

گونه ی خیس مرا دیدی و فهمیدی کـه
با نگاهی دلمــان رفت و ببین باران شد

رفتنت کل اصول عشـــق را بـــرهم زد
صــورت مساله این بود ولیکــن آن شد

این هــمان شرط وفاداری و دلداری بود
آن ولی جور و جفــا جستن در پایان شد

ماجـــرا شکل خوشی داشت ولی یـکباره
قصه غمگین و به دلگــیری یک رمان شد

باد بی رحم خـــزان گلشـن رویا را کشت
باغ بیچـــاره دچاره غضب طـــوفان شد

بعـد تو در دل سرخورده ی من شادی مرد
دل من دستخــوش باور یـــک بهتان شد

اعتمـــاد از دلمان پر زد و جــایش تردید
آمد و همچو جنینی به رحـــم پنــهان شد

به خـــطا رفتی و بر بـــاور خــود پابندی
گلــی از شاخه جدا ، ریشه کن از گلدان شد

حــــاسدان بر هدف خویش رسیدند ، ولی
سُستی از بـــاور ما بود که این امکــان شد

……………………….
Ali…senator…D.r