ویرگول
ورودثبت نام
Alireza Mohamadpor
Alireza Mohamadporهنرمندی جویای نام نشسته بر خطه ای از این کره ی لاجوردی
Alireza Mohamadpor
Alireza Mohamadpor
خواندن ۵ دقیقه·۹ روز پیش

یادداشت های موشک خورده

دوشنبه 20 اسفند 1404

مثل هر ته تغاری دیگری یک عمر چشمم به خواهر برادر بزرگتر ها بود، تا از خط آنها مشق زندگی بردارم. ممیز شدن من مصادف بود با نوجوانی آنها. زیاد خاطرم نیست ولی اشتراکی فلشی تهیه کرده بودند پر از سریال های نمایش خانگی. آن عتیقه های اولیه شان، شهرزاد و هم گناه و لهذا را می گویم. من هم می دیدم خانواده، حتی پدرم که رسما هیچ چیز نمی تواند او را به ذوق بیاورد چگونه دور تلویزیون مجمع می کنند و به هماهنگی آبجی داداش بزرگتر ها می گویند و می خندند و شادند. گفتم لابد زندگی همین است دیگر. من هم فلشی فراهم آوردم و پر کردم از کارتون. همه را می آوردم و وادار می کردم که همراه من بنشینند و پاندای کنگ فوکار و شنل قرمزی و شرک ببینند. ولی بجای خوش و بش، تنها چیزی که نصیبم می شد نگاه های خیره به خودم بود که به سختی شرم و حسرتشان را پنهان کرده بودند. از انتهای همه شان می شد «دیدی چه شد؟ گل دسته ی درسخوان شاگرد اولم از دست رفت!» را خواند.

آنجا بود که فهمیدم من خیلی از آوانس ها را ندارم. شاید اصلا این گونه بود که پایم به دیار داستان و فیلمنامه باز شد.


سه شنبه 21 اسفند 1404

بامداد شب یازدهم جنگ است. ساعت سه و نیم صبح. همگی خر و پف هایشان بلند است. اما من کنج خانه نشسته ام و به زور ریاضی و فیزیک و ادبیات خودم را بیدار نگه داشته ام. تا اذان صبح یک ساعت مانده. پاس شب می دهم، بدون هیچ درخواست و هماهنگی. شاید فکر می کنم اگر من بیدار باشم جنگنده ها وحشت می کنند و می روند؟ نمی دانم. دهات کوره ای چون اینجا را چه به سه مرتبه موشک خوردن آن هم در دو روز؟

مسئله ی ریاضی می گوید: «به چند طریق سه نفر از خط پایان می گذرند اگر دو یا سه نفر همزمان بتوانند رد شوند؟»... صدای پهپاد شناسایی است. دارد ارتفاع کم می کند. یک گام می روم سوی رختخواب خانواده تا هدایتشان کنم به سوی پناهگاه (پناهگاه که چه عرض کنم، تنها اتاق بی پنجره ی خانه که از قضا کمدی چوبی به وزن یک وانت باری و به سستی منزلت نمرود مشرف به کل اتاق در آن جا خوش کرده). اما صدا دور می شود. دوباره نگاهی به مسئله می اندازم و می گویم: «... دل خوش سیری چند؟»


چهارشنبه 22 اسفند 1404

اخیرا شجره نامه نوشتن برای اندیشه هایم شده سرگرمی روزانه ام. دارم کم کم تمام مسیر های حافظه ام را حفظ می شوم. دیشب برف می بارید. انگار زمستان تازه یادش افتاده که هفته ی قبل عید باید تلافی کند... حدس می زنم سرمای ناگهانی تاثیر موشک های اصابت شده باشد. زمستان هسته ای هم همچین چیزی بود مگر نه؟ راستی انگلیسی زمستان هسته ای چه می شد؟ آها nuclear winter... مطمئنی ترجمه بهتری پیدا نمی شود؟ خزان اتمی بهتر در دهان می چرخد ها... یاد رمان ice از آنا کاوان افتادم. چه سناریوی مخوف و ترسناکی بود... بیا ما هم رمان آخرالزمانی بنویسیم؟ ایده ی چندتا را دارم، کاش کنکور را زودتر بدهم و بیایم سراغشان... راستی فضا چقدر شبیه فصل هشتم گیم او ترونز است؟ ناخوداگاه قطعه ی شاه شب از رامین جوادی در سرم طنین می اندازد. نکند ما هم حالا شب اخر عمری در محاصره ی دشمن بی رحم گیر افتاده ایم و فردا پیکار آخرمان است... جنگ از پیش باخته؟ صدافسوس که مانند سریال یار و غمگساری نداریم تا شب آخر را با او به مصاحبت و کار های بدبد بگذرانیم. راستی این موسیقی را برای نوشتن قسمت هفتم ترانس مینیستر (یکی از فیلمنامه هایم) هم گوش می دادم... چرا فصل دومش را ننوشتی؟ باز کنکور... آه

همین گونه شاخه شاخه پیش می روم تا برسم به همان جرقه ی نخستین، یعنی منظره ی برف پشت شیشه ی ماشین.


پنجشنبه 23 اسفند 1404

یک عمر تغذیه شده ام با آراء فروید و یونگ و نیچه و کرکگارد.

گرچه نام آنها را بعدا شناختم

ولی مگر ضمیر ناخوداگاه و خرد جمعی و امثالهم که یک عمر از قبل حرف های روزمره به من خورانده شده، حاصل اندیشه های همین آدم ها نیست؟

آنقدر بدیهی بنظر می رسند که نمی توان باور کرد حادث شده اند.

یک عمر به چیزی فکر کرده ام که مال من نبوده، برای من نبوده

یک عمر شنیده ام که در قرآن دنبال طاووس و مار می گردند.

تفسیر شاهنامه از دیدگاه فمینیسم پیشرو.

اشکانی ها باتری ساخته بودند برای آبکاری کردن طلا

یک عمر دیده ام عده ای با کمال اعتماد به نفس می گویند که هندوستان را «کشف کرده اند»

نیوتن نخستین بار گفت گرانشی هست؟

مگر غیر از این است که آناتومی گیوتین،

یعنی اعتماد به زمین؟


آدم زمانی عقلت کامل می شود که می فهمی دنیا می توانست این شکلی نباشد.

حتی آنچه که ما منطق و واقعیت مسلم می پنداریم

می اندیشم اگر دی ان ای را ابن سینا کشف می کرد نه واتسون و کریک، دنیا الان چه شکلی بود؟

اگر لاوازیه آن خمس سوختنی هوا را چیز دیگری نام می نهاد، حالا بجای « بتاز گله ی اکسیژن... و راه مال رویی چیزی... به سمت پنجره پیدا کن» چه شعری را زمزمه می کردیم؟

شاید آن موقع شیمی می آموختیم تا بفهمیم چرا باید کیک را با شیر خورد

می دانستید اینکه صبح کی بیدار شوید و از شهر بزنید بیرون که تا قبل از غروب به تهران برسید، یک حساب فیزیکی است؟ و حداقل درکی از مسافت و زمان و سرعت از شما می طلبد؟

می دانستید سنسور آتش سوزی آپارتمان تان بر اساس رادیواکتیویته کار می کند؟

می دانستید از آزمایش های بنیادی نظریه کوانتوم، همین لامپ نئونی جلوی آرایشگاه محله تان است؟

خیر

مردم از تکنولوژی اینها را نمی خواهند

مردم کوارک و ربات و سوپرنوا و کهکشان و سیاهچاله و ابرنواختر و اینها می خواهند... مردم از علم خدا می خواهند

انگار ما علم دوستان فرهیخته، به ندرت برای هم شیر و کیک می خریم نه؟


جمعه 24 اسفند 1404

خسته شد ام از شنیدن مستمر یک صدای مکرر از دهان های گوناگون

خسته ام، از پسردلفینی هایی که شبیه تارزان اند

خسته ام که تا می گویم روح، بچه برایم پارچه ی سفید می کشد منقش به دو سوراخ به منزله ی چشم

یک زمانی به ما می گفتند« تصور کنید دنیا از چشم یک زنبور چه شکلی است؟»

اما حالا انگار تصور کردن از آن کالاهای دمده بازار است

روح یا پارچه سفید است

یا یک افکت محوی تمیز روی بازیگر مربوطه

و همین

به سختی به حال بدوی ها غبطه می خورم

همان الاغی که یونجه را می فهمید

و شاعری که به هنگام خطاب

به گل سوسن می گفت «شما»

جنگخاطرهداستانادبیاتدلنوشته
۰
۰
Alireza Mohamadpor
Alireza Mohamadpor
هنرمندی جویای نام نشسته بر خطه ای از این کره ی لاجوردی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید