ویرگول
ورودثبت نام
سارینا مجلل
سارینا مجللگمشده در راه تاریخ
سارینا مجلل
سارینا مجلل
خواندن ۴ دقیقه·۲ ماه پیش

نامه‌ای گمشده به تاریخِ گمشده

این چالش رو کاربر عزیز ویرگول، گنجشک راه انداخت و منم تصمیم گرفتم توش شرکت کنم، شاید نامه‌ای که من می‌نویسم مخاطبش به کل متفاوت باشه اما همیشه می‌خواستم همچین نامه‌ای نوشته بشه حتی اگه هیچوقت‌ به دست مخاطب‌های هدفش نرسه:


همیشه وقتی تاریخ می‌خواندم، خودم را کنار شخصیت‌های تاریخی تصور می‌کردم. سعی می‌کردم تصمیم‌گیری و احساساتشان را در ذهنم بازسازی کنم. اینکه وقتی یک خبر مهمی به آنها می‌رسید چطور واکنش نشان می‌دادند؟ چگونه می‌خندیدند؟ یا چطور تصمیمات مهم و سرنوشت‌ساز ممکلت را می‌گرفتند؟ شاید برای بعضی افراد تاریخ معاصر جواب این سوال‌ها مشخص باشد. اما نه برای همه. مثلاً شخصیت‌های قدیمی‌تر در همین دور و ور ایران خودمان، کوروش بزرگ و داریوش بزرگ. یا حتی شخصیت‌های یونانی مانند لئونیداس و اسکندر مقدونی. من همیشه آنها را از پشت شیشه‌ی کدر تاریخ نگاه می‌کردم. باید با تخیلاتم آن شیشه را پاک می‌کردم و واضح‌تر می‌دیدم که چگونه هستند. مثلاً من هنوز هم نمی‌دانم که کوروش بزرگ، صرفاً یک شخصیت تاریخی بزرگ است یا اسطوره‌ی اخلاق؟! هرموقع که می‌خواهم پا از گلیمم درازتر کنم تاریخ یک خط قرمز بزرگ روی رویاپردازی می‌کشد. مثلاً می‌خواستم خودم کنار کوروش بزرگ می‌بودم و می‌دیدم چگونه فرماندهانش را متقاعد می‌کند؟!شاید مثل کوروش‌نامه گزنفون که با تخیل آمیخته شده؟ یا می‌خواستم وقتی پانته‌آ بعد از مرگ همسرش اَبَرداتِس نتوانست دوری‌اش را تحمل کند و خودش را کشت کنارش می‌بودم. همراه با کوروش بر پیکرش اشک می‌ریختم و در یک روز بهاری مقابل معبدی که برای یادبود آن زن و شوهر ساخته شده بود می‌ایستادم و گل می‌گذاشتم. کسی چه می‌داند، وقتی تخیلات یک مورخ با خواننده‌اش ترکیب شود چه خواهد شد! راستش خیلی تصوراتم گسترده است و اگر برایتان بگویم خنده‌یتان می‌گیرد. مثلاً می‌خواستم یک نامه‌ای به کیاکسار و شاه انشان بنویسم و بگویم توروخدا مانند یونانی‌ها و آشوری‌ها رسانه‌ی مکتوب را رواج دهید! شما که نمی‌دانید پدر ما موقع خواندن تاریخ چقدر درمی‌آید. می‌خواستم یک سیلی در گوش کمبوجیه بخوابانم و بگویم اگر سخن داریوش بزرگ راست است، چرا برادرت را کشتی؟! چرا در مصر آشوب آنگونه که می‌گویند کردی؟! اصلاً چرا برخلاف رسوم با خواهرت ازدواج‌ کردی مگر تو عقل نداری؟! یا اگر تاریخ آن طور که نوشته نشده باشد، می‌خواستم صاف در چشمان داریوش بزرگ نگاه کنم و بگویم: راستش را بگو، بردیای دروغین همه‌اش بازی بود نه؟ تو به برادر کمبوجیه برچسب دروغین زدی تا او را بکشی و سلطنت را غضب کنی؟! آن همه شورشی که سرکوب کردی به خاطر کین‌خواهی همان گئومات که می‌گفتی بردیا نیست بودند؟!

می‌خواستم به لئونیداس نامه بنویسم و بگویم این مسخره بازی سیصد اسپارت مقابل سیصدهزار ایرانی چه است که مورخ‌های شما از آن اسطوره‌سازی می‌کنند؟! می‌خواستم زمان بگذرد و بگذرد تا به داریوش سوم برسم، بگویم این چه وضع کشور است؟! تمام بدبختی‌های ما از این اسکندر شروع شد... آهان اسکندر! می‌خواستم یک دل سیر کتکش بزنم و بگویم آخر هلنیزه کردن ایران و سوزاندن تخت جمشید چه سودی برای تو و امثالت دارد؟؟؟؟؟ فکر کردی تو که محافظ شخصی‌ات را که روزی جانت را نجات داده بود کشتی، می‌توانی برای ما تصمیم بگیری؟! کاش به کلیتوس سیاه نامه می‌نوشتم و می‌گفتم بگذار اسکندر همان جا در نبرد گرانیکوس، زیر سم اسب‌ها بمیرد. همان مردی که نجاتش می‌دهی روزی به خاطر انتقادت شمشیر در قلبت فرو می‌کند. (نگران نباشید آنقدرها هم دستم سنگین نیست)

یا اصلاً.... می‌خواستم یک نامه به کاهنان معبد آناهیتای همدان بنویسم. اینکه زندگی آنجا چگونه است؟! آناهیتا واقعاً به کمکتان می‌آید؟! یا حتی شده عاشق مردی شوید و به خاطر معبد مجبور باشید تا آخر عمرتان دوشیزه بمانید؟! یعنی از این عشق های غم‌انگیز می‌توان در ورق‌های گمشده‌ی تاریخ پیدا کرد؟!

اگر بخواهم با تک‌تک شخصیت‌ها نامه‌نگاری کنم حوصله‌یتان سر می‌رود. ولی کسی که همیشه از آن حرصم می‌گیرد، یزدگرد سوم است. آخر چرا... چرا به حرف رستم فرخزاد گوش نکردی و با آن ارتش فرسوده مقابل تازی‌های وحشی ایستادی؟! کاش می‌توانستم رستم فرخزاد را در حین نبرد ببینم و بگویم متأسفم... متأسفم که نشد چون از این به بعد هم نمی‌شود. البته اگر آن صحنه‌ای که سعد بن ابی‌وقاص روی جسد نیمه‌جانش پا می‌گذارد و کمرش را می‌شکند را ببینم قطعاً از گریه و زاری همانجا جان می‌دهم.(اول سعد را تکه‌تکه می‌کنم بعدش جان می‌دهم)

و کلی چرای دیگر که اینجا جا نمی‌شوند. اما می‌خواهم یک کف مرتب برای یعقوب لیث و سامانیان و دیگر سلسله‌ها و افراد تاریخ بزنم که اگر نبودند اکنون داشتم این را به عربی می‌نوشتم. واقعاً می‌خواستم یک نامه به آنها بنویسم و بگویم دمتان گرم.. واقعاً دمتان گرم!


و در آخر، اگر می‌توانستم، می‌خواستم یک نامه به آن دو شب شوم و دهشتناک بنویسم و فقط دو جمله بنویسم نه بیشتر: چرا دستت روی ماشه و هدفت جوان روبه‌رویی‌ات بود؟ چرا شلیک کردی؟


این‌ها همه کلماتی بودند که هرگز به مخاطبانشان نمی‌رسند و مجبور هستم آنها را در گذر زمان دفن کنم؛ در خنده‌های از یاد رفته، در شب‌های تنهایی، در حرف‌های نگفته، در رویاهای نشدنی و تمام چیزهای دیگری که با گذر زمان می‌سوزند و خاکسترشان هم نمی‌مانَد؛ مانند نامه‌ی من به تاریخ گمشده.

کاخ آپادانا
کاخ آپادانا

1405/2/20

تاریخنوشتندلنوشتهگنجشک
۴۷
۲۵
سارینا مجلل
سارینا مجلل
گمشده در راه تاریخ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید