گفت: «یه نخ دیگه بکشیم وُ من برم»... جلوی در خونهش توی ماشین من نشسته بودیم، داشتیم ریکاوری بعد از کلی آدرنالینی که ترشح کرده بودیم رو پس میدادیم...
جیلو (JLO)، on the floor رو مثل همیشه برامون ژوست و High اجرا کرده بود وُ زحمت عکاسیش هم با دوربینهای کنترل سرعت بود.
لبخند زدم و گفتم:«باشه... من که میدونم امشب هم دلت نیست بری؛ سیگار بهونهاس.» همون لحظه جرقهی فندکش صورت دوتامونو روشنتر کرد، صورتش قشنگتر از همیشه شده بود؛ شاید هم من دلباختهترش شده بودم.
صدای آلارمِ سرعت ماشین وُ JLO وُ یه سیگارِ وقت اضافه، شدن رسپی این چند شب ما... میگفت ادامهش سخته اما هر شب توی کافهی زیر پل کریمخان با یه بهونه جدید میرسیم به همو بعدش دوباره سرعت وُ JLO وُ سیگارِ وقت اضافه...
دو نخ سیگاری که روی لبش بود رو روشن کرد و یکیش رو گذاشت روی لبهای من... عادت داشتم قبل از گرفتن سیگار دستش رو ببوسم؛ این دفعه هم طبق عادت... اوایل وقتی این کار رو میکردم، ذوق میکرد و با اون عشوه نازش میگفت:«دیووووووووونه» و همین جمله برای من مثل فتح سکوی قهرمانی بود؛ انگار بدون مبارزه با رغیب، دل یار رو ربوده بودم... شاید هم مشتهای من به رغیب شده بودن بوسههایی روی تن یار.
بیتوجه به من، همونجوری که داشت پک عمیقی به سیگارش میزد سرشو خم کرد سمت داشبورد و به تیر چراغ برق ته کوچه بن بست که داشت چشمک میزد، اشاره کرد: «اینم امشب ریپ میزنه هاااا» و دود غلیظی رو داد بیرون... صورتش رفت لای دود و رقص نور تیر چراغ برق.
دفعه اولی که نظرمو به خودش جلب کرد، صورتش دقیقا توی همین حالت بود... سیگار به دست وسط مهمونی داشت میرقصید و من کنار میز بار، هر چندثانیه یک بار از لای دود و رقص نور، فقط یک فریمِ لانگ شات ازش میدیدم. تصویرش توی سرم شده بود پر از فریمهای متحرکی که هرکدومشون توامان حس جسارت و ترسِ نزدیک شدن رو میداد...
نگاهشو از چراغ گرفت و گفت:«امشب انگار همه دست به دست هم دادن که به ما یه چیزیو بفهمونن.» گنگ و لگد خورده گفتم:«چیو»... گفت:«همین دیگه... خراب شدن این چراغ، ریپ زدن ماشینت وسط لایی کشیدن... اصن همین حالت گیج و گنگی که نمیشناسمت انگار»... بی توجه به جمله آخرش گفتم:«خب؟! درست میشن اینا که» انگار که مچم رو گرفته باشه گفت:«اصن همین که حرفامو نمیشنوی!!»
توی تاریکی و همهمه داشتم با خودم دو دو تا چهارتا میکردم که چجوری به اون دختری که همه میخش شدن نزدیک بشم که یه صدایی گفت:«یه ساعته اون کوکتلو گرفتی دستت... یخش آب شد بابا، مزهشو دوست نداری بدش به من»... سرمو که چرخوندم دیدم فریمهای لانگ شات دارن کلوزآپ میشن. کفشهای پاشنه بلندش رو از بندهای تهش گرفته بود توی دستش وُ کوکتل رو که از من گرفت، ولو شد روی کاناپه... گفت:«خوبه که!!» پرسیدم:«چی؟!»... گفت:«نچ... گوش نمیدیهااا... میگم طعمش خوبه، پس چرا نخوردیش؟!» همزمان که سعی میکردم با یه فاصله کنارش بشینم داشتم دنبال جواب میگشتم که ادامه داد:«آها... تو هم موقع تماشا نمیتونی چیزی بخوری... منم همینجوریام، میرم سینما چیزی از گلوم پایین نمیره.» چند ثانیه لای دود و رقص نور بهش خیره شدم، با خودم گفتم:«چقدر خوشگله...» و تازه دوزاریم افتاد وُ خندهام گرفت:«آهاااا... اونو میگی!!!... وقتی چیز تماشایی باشه خب کار دیگهای نمیشه کرد...» و بهش اشاره کردم:«مث همین الان» انگار که تلاشهای من برای مخ زدن رو مردود اعلام کرده باشه، خم شد وُ مچ پاش رو ماساژ داد:«خیلی وقت بود این همه نرقصیده بودم...» و کوکتلش رو داد دست منو پاهاش رو توی شکمش جمع کرد تا راحتتر ماساژشون بده:«حالا تا صبح از پا درد خوابم نمیبره»
دود سیگارم رفت توی چشمم. با انگشتی که توی چشمم بود گفتم:«میشنوم که... تو هم حاشیه نرو... خودت هم با این نشونههای الکی گول نزن؛ یه چیزی ازم خواستی، یه تصمیمی گرفتی که الان یه ماهه مث اره رفته توو جفتمون... وا بده دیگه، میدونی که نظر من چیه» پک عمیقتری زد و پاهاش رو از توی کفش درآورد و گذاشت روی صندلی:«این کفشه هم که همش پامو میزنه... اااههه!!!»
یه ذره از کوکتل خوردم و گفت:«من دیگه واقعا حوصله اینا رو ندارم... سارا هم که لای اونا یه جوری سرش گرمه که فکر کنم امشبو بمونه» یه نگاه به ساعتم انداختم، کمی مونده بود به نیمه شب:«منم فردا صبح زود یه جلسه مهم دارم، واسه همین هم نخوردمش... اگه بخوای میتونیم همین الان باهم بریم»... یه آن به خودم اومدم دیدم یه جفت کفش پاشنه بلند زنونه توی یه دستمه وُ توی دست دیگهام، انگشتهای ظریف و دخترونه...
سیگار امشب طولانیتر از همیشه شده بود؛ پاهاش توی بغلش بود و من زل زده بودم به انگشتهای پاش... منتظر بود من چیزی بگم... و دقایقی سکوت و دود و رقص نور بین ما رد و بدل شد.
سرش رو از شیشه ماشین برده بود بیرون و داشت آسمون رو نگاه میکرد... من فاتحانه با ریتم JLO روی فرمون رینگ گرفته بودم وُ خوشحال از به دست آوردن دختری که محو تماشاش بودم، نمیدونستم ساعتهاست که داریم پرسه میزنیم... پاکت سیگارش رو سمتم گرفت و گفتم:«من نمیکشم.» خندید و گفت:«قرار بود زود بری خونه که به جلسه فردات برسی... کنسلش کن... سه صبحه»... خندیدم و پیروزمندانه گفتم:«قطعا دستآورد جلسه امشب بهتر از جلسه فرداست»... گفت:«پس به افتخار دستآوردت هم که شده باید یه نخ بکشی» و سیگار خودش رو گذاشت روی لبم... حسی شبیه به اولین بوسه در من شروع کرد به دویدن... ادامه داد:«من یه قانونی دارم اگه یه نخ سیگار زود تموم شه یعنی حالم خوبه، اگه طولانی شه یعنی حالم بده»... گفتم:«سیگار سیگاره دیگه، چه فرقی میکنه» نگاهم کرد و فقط لبخند زد.
هنوز خیره به پاهاش بودم وُ یاد غری که زده بود افتادم؛ هیچ نشونهای از تاول یا زخم روی پاهاش نبود؛ یادم اومد که هروقت توی تصمیمگیری عاجز میشد، پاهاش رو بغل میکرد و عین همین الان زل میزد به من... که من برای جفتمون تصمیم بگیرم... من اما خستهتر از این بودم که تصمیمی برای ادامه بگیرم یا اصلا حرفی بزنم، شاید هم دلم میخواست یه بارهم که شده اون یه کاری کنه.
انتهای یه کوچه بنبست، زیر تنها تیر چراغ برق کوچه پارک کردم... وقتی داشت پیاده میشد گفت:«مرسی بابت امشب...» پرسیدم:«فردا کجایی؟!» گفت:«کافه زیر پل کریمخان... معمولا بعد از کار میرم اونجا» خم شدم تا از شیشه سمت شاگرد خداحافظی کنم که دیدم هنوز پابرهنه است و کفشهای پاشنه بلندش زیر داشبورده، آوردمشون بالا و گفتم:«مث اینکه خیلی بالایی... نمیخوای اینا رو؟!»... گفت:«فردا برام بیارش کافه» و خندید و رفت.

انگار که در سکوت، طولانیترین سیگار آخرمون هم تموم شد و بیخداحافظی پیاده شد. کلافه خم شدم تا از شیشه سمت شاگرد خداحافظی کنم که کفشهاش رو زیر داشبورد دیدم، آوردمشون بالا و گفتم:«نمیخوای اینا رو؟!»... گفت:«برام بیارشون» و خندید و بیاونکه در ساختمون رو ببنده، رفت...