
یادم است وقتی کودکی ده ساله بودم، و غرق در دنیای کودکی بودم و سرگرم بازی با زی زی کوچولو عروسک بامزه خود بودم. یکی از همان روز ها وقتی قرار بود به خانه مادربزرگ و پدر بزرگم برویم زی زی را محکم در بغل خود گرفتم و محکم زنگ در را فشردم.
مادربزرگم که حالا کمی شکسته تر از قبل شده بود، با دستان نحیفش مرا در آغوش گرم خود گرفت! و به داخل خانه هدایت کرد باهم به طرف اتاقی رفتیم. به من گفت آیمای عزیزم آماده ای برایت داستانی زرین و جدید بخوانم تا به خوابی بروی که با شکلات ها و بستنی ها دوست بشوی؟
مادربزرگ !مادربزرگ! مگه میشه با شکلات ها و بستنی ها دوست شد؟ مادربزرگ با لبخندی سر تکان میدهد و میگوید توی دنیای شیرین قصه ها همه چیز ممکنه نوه قشنگم.
یکی بود، یکی نبود، زیر سقف بلند آسمان و توی دنیای قشنگ قصه ها، زن و شوهر مهربانی زندگی می کردند که همیشه دعا می کردند خدا به آن ها بچه ای بدهد. یک روز که زن مشغول پاک کردن نخود برای دیزی بود.
ناگهان از میان نخودها، یک دختربچه بندانگشتی و خیلی ناز بیرون پرید! زن و مرد از تعجب و خوشحالی بال درآوردند و اسمش را گذاشتند نخودی، نخودی با اینکه خیلی کوچک بود، اما هوش و شجاعتش از کوه هم بزرگ تر بود.
یک روز، مادر نخودی را همراه بچه های همسایه به خوشه چینی به مزرعه فرستاد. وقتی خورشید خانم داشت غروب می کرد و بچه ها می خواستند به خانه برگردند، نخودی گفت: بچه ها! بیایید کمی بیشتر بازی کنیم، دلم نمی خواهد به این زودی برویم. بچه ها هم قبول کردند و ماندند.
اما یک دیو گنده و پشمالو سر رسید و گفت: ای بچه ها، چرا اینجا ایستادید؟ بیایید خانه من؛ اینجا ممکن است شغال های گرسنه شما را بخورند! بچه ها که ترسیده بودند، همراه دیو رفتند. وقتی به خانه بزرگ دیو رسیدند، دیو آن ها را به رختخواب فرستاد.
او برای اینکه بفهمد چه کسی خوابیده و چه کسی بیدار است، مدام با صدای ترسناکی می پرسید: کی خوابه؟ کی بیداره؟ نخودی زرنگ که می دانست دیو چه نقشه ای دارد، هر بار با هوش و ذکاوت جواب می داد و دیو را سرگرم می کرد تا نفهمد بچه ها بیدارند.
او می گفت: دیو عزیز، مادرم همیشه قبل از خواب برایم از دریای نور و کوه های بلور، آب می آورد! وقتی دیو برای آوردن آب راهی شد، نخودی شجاع بچه ها را بیدار کرد، وسایل قیمتی خانه دیو را برداشتند و دزدکی فرار کردند.
در بین راه، نخودی یادش افتاد که قاشق طلا دیو را جا گذاشته، پس دوباره برگشت. اما وقتی به خانه برگشتند، دیو هم از راه رسیده بود! دیو نخودی را گرفت و داخل یک کیسه بزرگ انداخت.
قبل از اینکه دیو برگردد، نخودی باهوش، بزغاله محبوب دیو را داخل کیسه کرد و خودش بیرون پرید. بزغاله شروع کرد به داد و فریاد؛ دیو هم فکر کرد نخودی دارد حیله گری می کند، پس با چوب دستی اش زد به کیسه. او آن قدر زد که بیچاره بزغاله از پا افتاد. وقتی دیو در کیسه را باز کرد، دید بزغاله ای که از جانش بیشتر دوستش داشت، دیگر نیست.
دیو که از عصبانیت سرخ شده بود، فریاد زد: نخودی! تو را زنده زنده می خورم! زود باش بگو چطور بخورمت؟ نخودی با خونسردی گفت: اگر می خواهی من را بخوری، برو تنور را آتش کن، نان تازه بپز و من را بگذار میان نان داغ تا خوشمزه تر شوم. دیو قبول کرد و سرگرم پختن نان شد.
تا دیو خم شد که نان بپزد، نخودی با تمام زورش او را هل داد توی تنور و درش را محکم بست. دیو دیگر نتوانست بیرون بیاید و نخودی شجاع، قاشق طلا و باقی گنج ها را برداشت و به خانه مادرش برگشت و قصه شجاعتش را برایش تعریف کرد.
مادربزرگم، بعد از گفتن قصه به من گفت: آیمای عزیزم دختر خوب و باهوشم سعی کن همیشه خوب باشی! مثل نخودی شجاع باشی! تا دیو ها را توی دنیای آدما رو شکست بدی. و همیشه قوی باشی یادت باشه حسرت گذشته رو نخوری و مثل نخودی دلت نخواد قاشق طلای زندگی رو برداری.