
تقریباً دو روزی میشود که کتاب «چرا تا به حال کسی اینها را به من نگفته بود؟» اثر جولی اسمیت را شروع کردهام. کتاب جالبی است و تا حالا چهار فصلش را خواندهام. یکی از بخشهایش تحت عنوان “بدخلقی و راههای مقابله با آن” توجه من را جلب کرد.
یکی از نکاتی که در این کتاب به آن اشاره شده، مدیتیشن یا تمرینهای تنفس است. من هم تصمیم گرفتم برای اولین بار این کار را امتحان کنم و ببینم آیا واقعاً تأثیری دارد یا نه.
برای اینکه بتوانم از افکار منفی و بهانههایی که روزم را خراب میکند دور شوم و تمرکزم را روی نفس کشیدن بگذارم، پلیلیستی از موسیقیهای بیکلام را پخش کردم و هندزفری را در گوشم گذاشتم. پشت را به تخت دادم و چشمانم را بستم. طبق آموزشهای رسانههای اجتماعی که قبلا دیده بودم:
اول باید ۸۰ درصد ریهام را پر میکردم.
بعد ۲۰ درصد باقی را پر از نفس میکردم.
سپس به مدت چهار ثانیه نفسم را حبس میکردم
در انتها کل نفسم را در ۴ ثانیه به آرامی تخلیه میکرد.
واقعاً احساس میکردم دارم موشک ناسا را سوختگیری میکنم، نه اینکه فقط نفس بکشم. اما در نهایت، خواب به سراغم آمد…
درست در لحظهای که بین خواب و بیداری معلق بودم، ناگهان
بووووم!
چیزی زاویهدار و پارچهای به صورتم برخورد کرد. در آن لحظه فکر کردم شاید یکی از ارواح مراقبه آمده که چک کند آیا درست نفس میکشم یا نه. اما نه، واقعیت این بود که مادرم با بالشت به من حمله کرده بود.
او با چهرهای پر از نگرانی و کمی هم عصبانیت گفت: «چند بار صدات زدم! هیچی نگفتی! فکر کردم چیزی زدی…»
و من همانجا، با هندزفریای که از گوشم بیرون پریده و موهایی که بیشتر به بینظمی شباهت داشتند تا آرامش، نشسته بودم و سعی میکردم ثابت کنم تنها مادهی مخدر زندگیام امید به آرامش بوده و بس.
نتیجهی اخلاقی ماجرا؟
اگر تصمیم به مدیتیشن دارید:
۱. در اتاق را قفل کنید.
۲. به مادرتان اطلاع دهید.
۳. سند محضری بگذارید که «قسم میخورم چیزی نزدم، فقط دارم آرامش میگیرم.»
چون در غیر این صورت،
به جای رسیدن به «صلح درونی»، به «بالشت بیرونی» یا «دمپایی سفت و سخت» خواهید رسید.