ته مانده

چطور میتوان آنرا در قالب کلمات بیان کرد؟

دستم رو در جیبم به امید اینکه اسکناسی ته آن جا خوش کرده باشد فرو بردم.

تلاش بی حاصلی شد.

مدتی هست که رمز کارتم از یادم رفته و سهل انگاریم کار را به اینجا کشیده بود.

کارتهای دیگرم را به نوبت به دستگاه میدادم و

برداشت بود که انجام نمیشد.

تا که نوبت کارت آخرم شد، امیدی داشتم ته مانده ای همچنان داشته باشد

آه! حتما ته مانده ای دارد

آخرین برداشتش را روز قبل انجام داده بودم

اطرافم رو نگاهی کردم و پایین ترین مبلغ قابل برداشت رو زدم.

آشوبی بود که همه وجودم رو در برگفته بود

قطعه تک اسکناسی از دستگاه بیرون آمد

وقتی که برمیداشتمش با آن حجم ظریف و نازک!

وجود شخصی کنارم را احساس کردم

آه! احساس ترحم را در وجودش میتوانستم ببینم .

بی آنکه نگاهی بهش کنم راهم را پیش گرفتم و گرفتار افکاری که همراهم شدند.

حقم این نبود!

تصویر لحظاتی از پیش چشمانم میگذشت و احساسات و افکاری که در ذهنم

به دیدن چنین وضعی شکل میگرفت، هر لحظه بر من قالب میشد

تنگدستی و قضاوت

چیزی مرا به قدر فقر دیگران نمیآزارد!

چشیدن لحظه ای احساس فقر چقدر مرا بی امان میآزاد.

فقر دیگران! و چه بسا من از فقر خود میترسم.

هر بار فقیر و تنگدستی میبینم

خودم رو پیش رویم احساس میکنم.

حال عجیبی است.

ناراحتی رو در صدایش لمس میکردم

به تو چه که پول نداد

اصلا من کارتم پول نداره

پول نداد برای این بود که پنجاه تومنی میداد

باید میزدم تو دهنش

من حسابم پول داره

زن و مرد فضول

حرفای زن مسن مثل پتک بود که همه وجودم رو زیر ضربه گرفته باشد

آه غم و غصه بود که در اعماق کلامش پنهان بود

و دردی ...

از دستگاه دور شدم در حالی که دردی در سینه ام بود.