ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبیاینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

بازیچه

دو سه روزی به‌خاطر بهترشدن احوالات من به سفر رفتیم. سفری که اگر چند ماه پیش بود خیلی برایم هیجان‌انگیز بود و خیلی خوش‌گذرانی می‌کردم.

نمی‌توان منکر این موضوع بود که در این چند روز به کل افکارم از اهریمن و دار و دسته‌اش پرت شده بود. اما عمر این خوشی فقط چند روز بود و از آخرین روز سفر حال من ثانیه به ثانیه بد و بدتر می‌شد، انرژی‌ام هم به همین روند پایین و پایین‌تر می‌آمد.

شب که به تهران برگشتیم، دوباره کابوس آسایشگاه را دیدم. دوباره آن لباس‌های صورتی منحوس را به تن داشتم و تمام اقوام که در حیاط آنجا جمع شده بودند و منی که دائم حرص می‌خوردم و گریه می‌کردم.

هراسان از خواب پریدم و درست در همان لحظه صدایی درون سرم می‌گفت: دوباره همه چیز به حالت قبل برگشت!

راستش افکار مرگ حتی در قطار هم دست از سر منِ بیچاره برنداشته بودند. فردای آن شب وقتی با مرد (عشق) صحبت کردم، او با بی‌رحمی گفت: «من تا زمانی کنارت می‌مانم که هیچ اقدامی صورت نگیرد. هر جا هم که باشم با اولین تماست خودم را کمتر از یک دقیقه می‌رسانم. ولی هرزمان که زنگ زدی و گفتی که قرص‌ها خوردی پاسخ می‌گیری که به من مربوط نیست خودت به آمبولانس زنگ بزن...»

صدایی در قلبم می‌گفت دیدی گفتم او هم یک روز خسته می‌شود، دیدی تو همیشه تنهایی! از او قطع امید کن و به سمت اهریمن برو.

اما صدایی درون سرم فریاد می‌کشید به حرف اهریمن گوش نکن. مرد فقط می‌خواست ترس از دست‌دادنش را به جانت بیندازد بلکه اهریمن ضعیف‌تر شود.

دراین‌بین من بی‌صدا و آرام بدون هیچ احساسی فقط ماجرا را به نظاره نشسته بودم.

ناگهان ذهنم از هر فکر و کلمه‌ای خالی شد!

دقایقی نه‌چندان طولانی به سیم‌های فرفری دفترم خیره شدم. نمی‌دانم چه می‌گفتم یا قصد داشتم چه بگویم؟ فقط چشمم به جوهر آبی‌رنگ روان‌نویس صورتی بین انگشتانم است. اشکالی ندارد از نو شروع می‌کنم:

این من هستم بازیچه دست اهریمن! برایش درست شبیه یک توپ شیطانک هستم. او مرا در دست گرفته و به هرکجا که می‌خواهد پرتاب می‌کند. من اما بی‌اختیارتر از همیشه، بی‌گناه و خسته، دوباره با شدتی بیشتر به دستان زمختش برمی‌گردم.

این روزها من هیچ اختیار عملی از خودم ندارم. درست مثل یک اسباب‌بازی که دو کنترل دارد. یکی از آنها دست گروه (مرد، دکتر و آقای مشاور) و کنترل دوم دست اهریمن است. هرکدام از آنها به هر جهتی که خودشان می‌خواهند، من را هدایت می‌کنند.

آه دخترِ بی‌گناه، عروسک کنترلی کوچک من، باتری‌هایت را دربیاور. تو بازیچه دست هیچ‌کس نخواهی شد.

حتی به قیمت نابودی!

بیست و نهم بهمن ۱۴۰۴

اختلال دوقطبیمرگخودکشیافسردگی
۱۸
۲۳
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید