
اتفاقات دیروز خیلی خوشایند نبود. لوازمم را جمع کردم و به مقصد آسایشگاه به راه افتادیم. در راه درختان تکیده بهمن ماه به من لبخند میزدند. تابلوهای بزرگراهها را میدیدم، شهید صیاد شیرازی ـ شهید زینالدین و... آنها با انگشت من را نشان میدادند. خیابانها را طوری نگاه میکردم، گویی آخرین روز است که در این سرزمین هستم و قرار است به جایی ناشناخته سفر کنم.
دربدریهایی که داشتم را قلم میگیرم. در نهایت ساعت نه شب من بستری شدم. دوباره بخش مراقبت آغوش گشود و در اتاق ۱۰۶ جای گرفتم. با وجود اینکه اتاق ظرفیت نداشت، برای من یک تخت اضافه کردند تا به آن پناه ببرم.
ماجراهای اهریمن را برای خانم دکتر شرح دادم و بعد از خوردن دارو، در تخت سرد آسایشگاه آرام گرفتم.
اولین بار است که بدون دلتنگی و بیقراری، سرم را بی آنکه چشمانم خیش باشد، روی بالش اینجا گذاشتم.
چهره غمگین مرد(عشق) مقابل چشمانم است. او با چهرهای که سعی داشت غمش را پنهان کند، من را به اینجا سپرد و رفت. اما چشمانش دروغ نمیگفت. دو فنجان قهوه که اندوهش آنها را تلخ تر کرده بود. رگههای خون و اشک چشمانش را گیراتر از همیشه کرده بود. من اما طوفان درونم را به خوبی پنهان کرده بودم تا کمی از غم این مرد بکاهم.
به خود مینگرم. این لباسهای صورتی تا به کی؟ این دستبندهای سفید و قرمز تا به کی؟ بخش مراقبت تا به کی؟
لاکهای صورتیام را نگاه میکنم. چه دلگیرانه با لباسهای اینجا هماهنگ است. دمپاییهای صورتی(که دفعههای قبل خریده بودم) با آن کش موی صورتی، انگار به مهمانی آمدهام!
زندگی در اینجا همیشه سخت است، اما من دلم میخواهد، انقدر اینجا بمانم، تا این دربدریها پایان گیرد.
امروز به دکتر گفتم: اگر من بازهم زورم به اهریمن نرسد، قصد دارم تسلیم شوم. او گفت که کمکم میکند.
به هرحال روز اول آسایشگاه شروع شده و تازه ساعت هشت صبح است.
این شروع تازهایست. باید دید چه در پیش دارم...
هشتم بهمن ۱۴۰۴