
سیزده روز نحس گذشت. سیزده روز بدبختی، سیزده روز بیچارگی، سیزده روز دربدری، سیزده روز جنگ درونی...
امروز برایم پر از تناقض بود تناقضی بین ماندن و نماندن!
از یک سو به دنبال راهی برای نجات و درمان بودم و از سویی دیگر به دنبال قرص خودکشی بودم. این کشمکش تا کی؟ این جنگ تا کی؟ از این وضعیت خستهام!
مصمم هستم برای نابودی خویش ولی گاهی دلم برای دخترک بیپناه درونم میسوزد. همان بخشی از من که این روزها حسابی ترسیده و پریشان است.
با خود میگویم مگر مینا کوچولو جز تو چه کسی را دارد؟ چرا تو به جای کنارش درست مقابلش ایستادی؟
دخترک بیوقفه از همه کس درخواست کمک دارد ولی آیا مگر جز من از کسی کاری ساخته است؟
بیست و هفتم اردیبهشت۱۴۰۵