
روز هفتم هم گذشت. روی تخت خوابیده ام و به رقص احمقانه چراغها بر روی ریسه روی دیوار نگاه میکنم. امروز موضوع قرص برنج را با آقای مشاور مطرح کردم. او هم ماجرا را شنید و گفت شب نامه را برایت میفرستم.
التماسش کردم! خواهش کردم! گفتم دوست ندارم دوباره به آنجا برگردم. گفت من هم دوست ندارم آنجا باشی اما میخواهم زنده بمانی...
عرق دستانم را فوت میکنم و نوشتن را از سر میگیرم. آری حالا من یک قدم با آسایشگاه فاصله دارم. تصمیم خودم را گرفتهام.
اگر مرد(عشق) موافقت کرد و من به آنجا رفتم دستم از هرچه هست کوتاه شد که هیچ اما اگر موافقت نکرد، حتما قرص برنج را تهیه میکنم تا او با عاقبت کارش بسوزد و بسازد و کاری از دستش برنیاید.
بالاخره یک روز داغ مینا را بر دلهایشان میگذارم...
بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵