
دوهفته گذشت. چگونه باور کنم که دوهفته گذشت و من برنامه را هر روز عقب انداختم؟ در این دو هفته چیزهای زیادی فهمیدم. مثلاً اینکه مرد چقدر دوستم دارد! اینکه پدر و مادرم با وجود تمام بیفکری هایشان چقدر این روزها به من اهمیت میدهند.اینکه اهریمن خودکشی چقدر قویتر از قبل شده!!!
او هنوز بیحرکت است ولی یارانش را به سمت من هدایت میکند. زور من به یارانش میرسد اما به خودش نه!
قلبم دو تکه میشود. بخشی از هراس اهریمن به تپش میافتد و بخشی دیگر مشتاقانه او را فرا میخواند تا کار را تمام کند. چه پارادوکسی!
ترسناکترین دشمن من قرار است کمکم کند تا به آرامش برسم.
آه زندگی... چگونه میتوان در تو شاد زیست؟
بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۵
.