ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبیاینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
خواندن ۱ دقیقه·۹ روز پیش

برنامه خودکشی: روز یازدهم

یازده شب گذشت و من هنوز تصمیم جدی‌ای برای خودکشی نگرفتم. نمی‌دانم رفتن بهتر است یا ماندن؟ نمی‌دانم باید چه کنم؟ فقط باید کمی به خودم زمان بدهم نه به خاطر خودم بلکه به خاطر مرد...

این زندگی روزهای سخت زیادی بر ما روا داشته او حق دارد که کمی خوشی هم تجربه کند و از طرفی من هم حق دارم این زندگی لعنتی را تمام کنم.

با خود می‌اندیشم کسی که بخواهد خودکشی کند به کسی چیزی نمی‌گوید و بی‌صدا کارش را یک‌دفعه‌ای انجام می‌دهد نه مثل من که عالم و آدم را خبر می‌کنم و به ناگه صدای آقای مشاور در گوش هایم می‌پیچد که می‌گفت بخشی از تو می‌خواهد که زنده بماند و به دنبال کمک است از این رو به دیگران بروز می‌دهد تا شاید کسی کمکی کند.

آری او راست می‌گوید من به دنبال کمک هستم. شاید کسی کمکی کند، شاید ناجی‌ای پیدا شود.

بله درست است ناجی همان اهریمن است که قرار است مرا از این همه بدبختی برهاند و نجاتم دهد.

آه... چقدر این روزها سخت می‌گذرند!

بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵

خودکشیمرگافسردگیاختلال دوقطبی
۳۴
۱۸
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید