
یازده شب گذشت و من هنوز تصمیم جدیای برای خودکشی نگرفتم. نمیدانم رفتن بهتر است یا ماندن؟ نمیدانم باید چه کنم؟ فقط باید کمی به خودم زمان بدهم نه به خاطر خودم بلکه به خاطر مرد...
این زندگی روزهای سخت زیادی بر ما روا داشته او حق دارد که کمی خوشی هم تجربه کند و از طرفی من هم حق دارم این زندگی لعنتی را تمام کنم.
با خود میاندیشم کسی که بخواهد خودکشی کند به کسی چیزی نمیگوید و بیصدا کارش را یکدفعهای انجام میدهد نه مثل من که عالم و آدم را خبر میکنم و به ناگه صدای آقای مشاور در گوش هایم میپیچد که میگفت بخشی از تو میخواهد که زنده بماند و به دنبال کمک است از این رو به دیگران بروز میدهد تا شاید کسی کمکی کند.
آری او راست میگوید من به دنبال کمک هستم. شاید کسی کمکی کند، شاید ناجیای پیدا شود.
بله درست است ناجی همان اهریمن است که قرار است مرا از این همه بدبختی برهاند و نجاتم دهد.
آه... چقدر این روزها سخت میگذرند!
بیست و پنجم اردیبهشت ۱۴۰۵