
سومین روز آسایشگاه هم به پایان رسید. در اتاق ۱۰۳ هستم. امشب دختر تخت کناری به من گفت هرگاه اسم مردگان را به زبان میآورد حس میکند روی لباس و دستهایش پخش شده. به حرفش عمیق شدم. من هم هرگاه اسم آن اهریمن منحوس ا به زبان آوردم سر و کلهاش پیدا شد. حس جوجه کبوتری را دارم که گربه حیاط هرگاه او را تنها یافته، برایش دندان تیز کرده و هرگاه که مادرش کنارش است او جرات ابراز وجود نمیکند. آری من همون جوجه کبوترم و آسایشگاه مادرم است و اهریمن حکم همان گربه را برایم دارد.
چگونه میتوانم به تنهایی از پس اهریمن بر بیایم؟ این احساسات ضد و نقیض کمر من را خم کرده. من زیر لگدهای اهریمن دارم له میشوم، کاش کسی به دادم برسد!
اشکهایم روی دفتر میریزد و من به این فکر میکنم مگر چقدر میتوان تاب آورد؟ این جوجه کبوتر چقدر دیگر توان ادامه دادن دارد؟
ای اهریمن تاریکیها چگونه میتوان از شر تو راحت شد؟
کاش اهریمن مرا رها کند، آخر من از این جنگ نابرابر خیلی خستهام.
حتی خودکارم هم چیزی برای نوشتن ندارد، میروم تا در غم خود غرق شوم!
دهم بهمن ۱۴۰۴
پن۱: کاورهایی که این موقعها میگذارم اصلا پسندم نیست. اما چون جمینای از دسترس خارج شده فقط همینها از پسم برمیآید. حتی تیترها را هم دوست ندارم که خواهشاً به بزرگواری خودتان ببخشید.
پن۲: این روزها به عدم فعالیت خیلی فکر میکنم. اما فعلا میخواهم یادداشتهای آسایشگاه را برایتان بنویسم بعد به آن موضوع بپردازم.
پن۳: احساساتتان برایم یک دنیا ارزشمند است و خیلی به بنده لطف دارید. قصد داشتم اگر در اینجا ماندم یک پست بیوگرافی بنویسم.
حالا باید دید چه میشود.