
چهار روز گذشت و من در آسایشگاه هستم. کنج دنج اتاق ۱۰۷ خوابیدهام و مینویسم. امروز یک بار دیگر مورد حمله اهریمن قرار گرفتم که پرستارها با شمشیری از جنس دارو به لشکر آنها حمله کردند. با خود اندیشیدم بعد از روزهای آسایشگاه چگونه باید مقابل حملات آنها بایستم؟
غمگین و افسرده ام!
نمیدانم چه پیش رو دارم...
روزهای طولانی آسایشگاه یک به یک میگذرند و من همچنان غمگین و سردرگم هستم. چه باید بکنم؟
خلقم مدام در نوسان است و در هر حال مدام غمگین میشوم. دکتر از روند درمان چیزی نمیگوید. حتی نمیدانم تا به کی باید در بخش مراقبت بمانم.
این روزها حالم خیلی بدتر از دفعات قبلی حمله اهریمن است، گویی او دارد تمام زورش را در کار میگیرد تا مرا نابود کند.
چه کسی میداند این روزهای نکبت بار کی تمام میشوند؟
سوم خرداد ۱۴۰۵