
چند روزی میشود که چیزی ننوشتهام. این مسئله من را نگران میکند.
استرس این روزها بیشتر از هر احساس دیگری بر من چیره گشته است. مدام احساس گرسنگی میکنم(پرخوری عصبی دارم) اما دکتر میگوید طبیعی است و موضوع نگران کنندهای وجود ندارد. این روزها از قرصهام بیزارم و هر وعده با کراهت آنها را مصرف میکنم. همچنان بیرمق و خستهام اما ناچارم کمی از بار اسباب کشی را از دوش مرد بردارم.
امروز صبح که بیدار شدم، متوجه شدم چندین روز است که از اهریمن خودکشی خبری نیست. گویی او هم از من قطع امید کرده و مرا ترک کرده. اگر بخواهم روراست باشم،من از نبودنش استرس گرفتم، دلتنگش شدم و حسی در اعماق او را میزد.
به خودم لعنت فرستادم که چرا باید صدایش بزنم. آخرین باری که چنین وضعیتی برایم پیش آمد، سر از آسایشگاه درآوردم.
عمیقتر فکر میکنم و در دلم میگویم کاش اهریمن به جای آزار و اذیت برایم آوردهای دیگر داشت. مثلاً هرگاه میآمد حال مرا بهتر میکرد یا به من عشق عرضه میکرد. اما او قصد نابودیام را دارد. من این را میدانم اما گاهی میخواهم که او باشد. شاید حق با آقای مشاور است، او برایم سود و نفع دارد. آری سود او این است که اطرافیان بهتر و بیشتر مرا درک میکنند. با من مهربانتر هستند. همچون مروارید درون صدف از من مراقبت و محافظت میکنند. برایم هدیه میخرند، بادلیل و بیدلیل خوشحالم میکنند. شاید خودخواهی به نظر برسد اما من این روند را خیلی دوست دارم و هرگاه اوضاع به حالت نرمال درمیآید و مسئولیتهای من بیشتر میشود، من عاجزانه اهریمن را صدا میزنم تا مرا از این ورطه رهایی بخشد.
دقایقی میگذرد. صدای چاوشی را قطع میکنم و به دفتر صورتی رنگم پناه میآورم. این دفتر لایههای عمیق و پنهان وجود مرا در برگرفته. حیف که دارد تمام میشود.
حرفهای قبلی را از سر میگیرم. امروز که چای مینوشیدم ناگهان افکار مرگدبر سرم هجوم آورد. بیش از پیش ترسیدم. این افکار صدای پاهای اهریمن هستند.
عرق دستانم را فوت میکنم و خودم را از بیرون تماشا میکنم:
دختری کوچک با پاهای تاول زده و پیراهنی مندرس و کثیف، در مسیری خاکی که به لطف بارانهایی که دمادم میبارد باید گفت مسیری پر از گِل و بیبرگ بار...
مسیر پر از چالههای کوچک و بزرگ است و انتهای راه خورشید بر دشتی از گلهای لوندر میتابد.
مینا مقداری از مسیر را طی کرده است، از چالههای بزرگ بیرون آمده و در چالههای کوچک پاهای لیز خورده. مسیر پیش رو اما پر از چالههایی است که عمق آنها گاهاً از قد مینا هم بزرگتر است.
او در این مسیر تنهاست اما هرگاه به چاله میافتد دستی او را بیرون میکشد. این دست متعلق به گروه نجات یعنی (مرد، آقای مشاور، خانم دکتر) است. خانواده و دوستان هم گهگداری به او چتر یا لیوانی چای میدهند که بتواند به راهش ادامه دهد.
اهریمن زنجیری به پاهایش بسته که حرکتش کند شود و گهکداری زنجیر را میکشد تا او از حرکت بایستد. مینا اما چشمش به پرتو طلایی رنگ خورشید است و عطر گلهای لوندر به او انگیزه ادامه دادن میدهد.
مسیر رو به رو خیلی طولانی است. این برلیش مسجل است که توان او خیلی کمتر از سختیهای راه است. پاهایش خسته است، اهریمن او را میکشد اما تیم نجات میگویند کم نیار و ادامه بده.
مینای کوچک عصیانگر! من را ببخش که برایت حلقهای هستم در زنجیر اهریمن...
من را ببخش که دوستت ندارم. که میخواهم نابودت کنم...
با چهرهای مغموم روی دفتر خوابیدهام. کاش میدانستم سرانجام داستان چگونه خواهد شد...
هفتم اسفند۱۴۰۴