
پنجمین غروب آفتاب آسایشگاه را هم دیدم. واقعا نمیدانم چه باید بنویسم. فقط میدانم که دلتنگم. دو سه روزی است که آسمان ابرهایش را به چشم من داده. دائماً میگریم. با هر اتفاق کوچک و بزرگ! به جرات میتوانم بگویم غمگینترین حالت ممکن را دارم. امروز در کلاس کار درمانی ۸ میریختم و بافتنی میبافتم. برادرم همه دیدنم آمد چند ساعتی کنار هم بودیم گفتیم و خندیدیم. سرم را روی پایش گذاشتم و چشمانم را بستم چقدر عشق خواهرانه را دوست دارم. اوتکی از قلب من است که آزادانه در شهر میچرخد. با هم خوش بودیم تا ساعت ۵ که وقت رفتن شد. آنقدر اشک ریختم که روحم را گریه از پیشم رفت. چه میتوان کرد. همه عزیزانم گرفتار رنجی هستند که هیچکس برایش درمانی ندارد. مثلاً دیروز پدرم با گریه میگفت که حتی اگر بهتر نشدم حاضر است من را به خارج از ایران بفرستد بلکه پزشکان سرزمینهای دیگر معجزهای بیافرینند. من اما از زمین و زمان قطع امید کردهام. حتی از دکتر نمیخواهم که حالم را خوب کند. من با همین افسردگی خو میکنم، اما عاجزانه میخواهم که اهریمن نابود شود. همچون گنجشک بال و ورشکسته غنچه اتاق ۱۰۳ خوابیدهام و مینویسم. قلبم از غم هزار تکه است. چگونه باید این قلب شکسته را بند بزنم؟
دیشب یکی از دختران اینجا، یک شاخه نبات سبز رنگ داشت که از روضه برایش آورده بودند. آن را که دیدم ناگهان صدای علیرضا آذر در گوشم پیچید:
ناامید از تمام داروها
ناامید از دعای هر ساعت
چشمم اما خلاف پاهایم
رو به دروازه خراسان است
با خود گفتم از خود خدا که کاری ساخته نبود. شاید امام رضا بتواند کاری کند. دستم مینویسد و چشمم میبارد. با خودم عهد بستم اگر خوب شوم دوباره به این عقاید ایمان بیاورم. شاید واقعاً مذهبیون است میگویند. شاید واقعا کسی که آنجا خوابیده شفا میدهد. به هر حال اگر شش ماه از ترخیصم گذشت و اهریمن دیگر برنگشت میخواهم به مشهد بروم. شاید حالا که سوره من به اهریمن نرسیده امام رضا بتواند معجزهای خلق کند.
حس میکنم کارم به زیاده گویی رسیده بهتر است بروم و با غمهایم دست و پنجه نرم کنم.
دوازدهم بهمن ۱۴۰۴