ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبیاینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

دو قطب یک روح

روحی که میان مرگ و زندگی گیر کرده است.


دو سه روزی است که افکار خودکشی بیش از پیش بر من چیره گشته‌اند. برای آنکه در خانه به خودم آسیبی نرسانم، به خانه پدریم آمده‌ام تا در چنین مواقعی شخصی کنار من باشد تا از من مراقبت کند. ابتدا به ساکن گمان می‌کردم حضور خانواده در کنارم باعث می‌شود هجمه این افکار کمتر از قبل شود، اما این‌گونه نبود. افکار همچنان به قوت خود باقی هستند، فقط من فرصت اقدام را از دست می‌دهم. مرد (عشق) می‌خواهد مرا پیش روان‌شناسی دیگر بفرستد که تخصص درمان یا مبارزه با خودکشی داشته باشد. من اما مقاومت می‌کنم. واقعیتش من از این افکار خیلی خسته‌ام، اما امروز دریافتم که من به این شرایط خو گرفته‌ام و از بهتر شدن اوضاع واهمه دارم. امروز دریافتم که من حضور اهریمن را دوست دارم. خودکشی را دوست دارم. این درد لاعلاج را دوست دارم. حقیقت غیرقابل انکار و تلخی است، اما من از عذاب کشیدن این روح و تن لذت می‌برم.

در دوگانه سختی قرار گرفته‌ام؛ همچون کسی که در ارتفاع یک متری از زمین از یک صخره بزرگ آویزان است. دستانش از چنگ زدن به طناب خسته است، اما می‌ترسد که اگر طناب را رها کند، سقوطی سخت در انتظارش باشد. او نمی‌داند که تا زمین فقط یک متر فاصله دارد. من اما از سویی بودن اهریمن آزارم می‌دهد، اما از سویی دیگر از نبودنش می‌ترسم.

کودک که بودم هم خیلی خودکشی را دوست داشتم و همیشه با خود می‌گفتم وقتی بزرگ‌تر شدم حتماً انجامش می‌دهم. به این موضوع برایم به نماد قدرتمندی تبدیل شده بود و همیشه می‌خواستم روزی من هم قدرتمند شوم. آن روزها وقتی متوجه می‌شدم کسی خودکشی کرده، در دلم او را تحسین می‌کردم. همیشه برایم جذاب بود که کسی خودش تصمیم بگیرد که نباشد. مثلاً یک روز با خود بگوید: «دیگر بس است، من امروز تصمیم دارم دیگر تا همیشه در هیچ جای جهان نباشم.»

این موضوع از سال‌ها قبل جزو لیست اهداف من بود؛ هدفی که شاید خیلی زود به آن دست یابم یا شاید هرگز! هیچ امیدی در قلبم به این زندگی نکبت‌بار ندارم، فقط به دنبال اتمامش هستم. گرچه اطرافیان قصد دارند من را امیدوار کنند تا زنده بمانم، من اما از اعماق قلبم با این حرف‌ها مخالفم و دوست دارم اهریمن، که به زعم خودم تنها راه نجاتم است، در کنارم بماند. این‌ها می‌گویند: «برایت چه کنیم تا کنارمان بمانی؟» من اما قلبم به تکه یخی سخت تبدیل شده و حرف‌های هیچ‌کس نمی‌تواند قلب منجمد من را گرم کند. آری... من مدت‌هاست که از این دنیا و آدم‌هایش دل بریده‌ام و قصد تجدید نظر هم ندارم.

حالا زندگی من دو قطب دارد: یکی قطب منفی و تاریک که اهریمن برام حکمرانی می‌کند، و دیگری قطب مثبت و روشن که مرد عزیزم با چشمانی که برق عشق می‌زند در میان آفتابگردان‌ها ایستاده و برایم آغوش گشوده. من در مرز این دو قرار دارم؛ گاهی به سمت عشق گام برمی‌دارم و گاهی به سمت اهریمن. تصمیمی نمی‌توانم بگیرم. هر دو آنها من را دعوت می‌کنند: یکی به زندگی و دیگری به مرگ. نمی‌دانم انتخاب درست کدام است. فقط می‌دانم این دوگانگی و کشمکش دارد من را تکه‌تکه می‌کند. گویی در این میان هیچ‌کس قصد تسلیم شدن ندارد.

روزی شخصی به من گفت: «اهریمن برایت پیله گذاشته و تو به او کمک کردی و پیله را به انتها رساندی. حالا مدت زمانی هست که تو در پیله هستی؛ اگر جرات کنی و پیله را بشکافی می‌بینی که به پروانه زیبا تبدیل شده‌ای.»

می‌گفت: «حیف است که با این بال‌های زیبایی که داری، پرواز را تجربه نکنی.» جالب است که من همه این‌ها را می‌دانم، اما قدرت و تمایل انجام آن را ندارم. آری، من آن‌قدر از دختر درون آینه بیزارم که بزرگ‌ترین دشمن من است و باید نابودش کنم!

بیستم بهمن ۱۴۰۴

.

اختلال دوقطبیافسردگیخودکشیمرگ
۱۴
۲۳
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید