ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبیاینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

عشق

عصر دومین روز آسایشگاه است. از صبح بی‌حوصله و کرخت بودم. ظهر که شد تلفنم زنگ خورد و مرد(عشق) را از پشت پنجره دیدم. دلم برایش خون است این روزها رنج او بیشتر از من اگر نباشد کمتر هم نیست شنل آسایشگاه را پوشیدم و به سمتش رفتم برق چشمانش قلبم را ذوب می‌کرد ساعت‌ها با هم صحبت کردیم. او می‌گوید تنها راه رهایی از این ورطه این است که ذهن من بپذیرد خودکشی مساوی راه نجات نیست.

حرف‌ها را قلم می‌گیرم. اکنون می‌خواهم فقط راجع به او صحبت کنم.

او پاره جان من است بی‌نهایت دوستش دارم. قبل از دیدن او عشق برای معنایی نداشت اما او آمد و به این اصطلاح معنا بخشید. اگر بخواهم داشته‌هایم را بشمارم او را صدها بار می‌شمارم. زندگی در کنار او لطفی است که خدا بعد از آن همه سختی به من داشت. او اکسیژن درون شش‌های من است. او تپش‌های قلب کوچک من است.

او به معنای واقعی کلمه امید است.

او عطر خوش نرگس در سرمای زمستان است. او طعم خوش شربت بهار نارنج در تابستان است.

او چشمان من است!

من چقدر بی‌رحم و سنگدل هستم که می‌خواستم او را تنها بگذارم. چون او هست، من بعد هر خودکشی، خواستم که بمانم تا دوباره هوایی که او نفس می‌کشد را تنفس کنم. او جمع تمام مهربانی‌ها و زیبایی‌هاست.

صد حیف که من لایق این عشق پرستیدنی نیستم. حیف که من به محبت‌های او پشت پا می‌زنم!

قلبم از این عشق و نفرت از زندگی، ترک خورده و در حال نابودی است.

عشق مهربانم کاش روزی این نوشته را بخوانی تا بدانی که چقدر در قلب من عزیزی!

عشق پرستیدنی من، دختر کوچکت را ببخش که آزارت می‌دهد.

نهم بهمن ۱۴۰۴

اختلال دوقطبیخودکشیمرگجدید
۱۷
۲۰
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید