ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبیاینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
خواندن ۱ دقیقه·۳ روز پیش

غروب جمعه

عصر روز دوم است. دلگیری جمعه‌های اینجا از هرجای این جهان بیشتر است. مرد امروز به دیدنم آمد و من با قلبی فشرده از دلتنگی سخت او را در آغوش فشردم. برایش از آسایشگاه و بچه‌های اینجا گفتم ، از حرف‌های دکتر که می‌گفت شاید بخواهد شوک درمانی را شروع کند. کمی بعد او رفت و من ماندم و یک دنیا تنهایی!

کنج این آسایشگاه لعنتی بیشتر از همیشه احساس بی‌پناهی می‌کنم. کنج اناق 106 بخش مراقبت آرمیده‌ام و از پشت شیشه‌هایی که به لطف برچسب مات شده اند نور آفتاب دم غروب جمعه را تماشا می‌کنم. نمی‌دانم در این دو روز آسمان چگونه شده! اما نمی‌خواهم بیرون ساختمان را ببینم.

فقط می‌دانم که بعد از رفتن مرد دوباره تنهایی گریبانم را گرفته.

علیرضا آذر مدام در سرم می‌خواند:

او رفت و با خود برد خوابم را

دنیا پس از او قرص و بیداریست

دکتر بفهمد یا نفهمد باز

عشق التهاب خویش آزاریست

یکم خرداد۱۴۰۵

.

.

افسردگیاختلال دوقطبیمرگخودکشی
۱
۰
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید