
همه شاد بودند و من تنهاترین وصلهٔ نالایق؛ گویی دنیایم از جنس دیگریست.
دومین روز بعد از ترخیص هم تمام شد.
امروز را من، برای فرار از تنهایی، در کنار جمعی گذراندم که همگیشان جز دختر فامیل دور برایم غریبه بودند.
تمام سعی خود را کردم، تا بتوانم خود را با جمع آنها هماهنگ کنم؛ اما نشد...
دخترک به من میگفت: «تو قبلاً جور دیگری بودی، چرا الان اینقدر کسل و بیحوصله شدی؟»
حق با او بود. من نه تنها حوصله هیچ جمعی، بلکه حتی حوصله خودم را هم ندارم.
دقیقتر شدم؛ دو شب پیش (همان روز ترخیص)، وقتی به سینما رفته بودیم، با وجود اینکه فیلم کمدی بود، حتی لحظهای لبخند بر لبم نیامد.
غذای مورد علاقهام هم فقط از سر رفع تکلیف میخوردم.
چیزی در من تغییر کرده که من دیگر نمیتوانم از چیزی لذت ببرم!
در این نقطه از زندگی من نه تحمل تنهایی را دارم و نه میتوانم در جمع آدمها شرکت کنم.
گویـی من متعلق به هیچ جمعی نیستم.
به رفتار امروز دخترها فکر میکنم. چقدر سرزنده و شاداب بودند، رقص و شادی میکردند اما من چون وصلهای نالایق در جمع آنها بودم.
دغدغههایشان برایم بیمعنی بود. حرفهایشان در نظرم چرندیات میآمد. آیا اشکال از من است؟
چقدر دلتنگ آن منِ قدیم هستم. همان دختر شاد و دوست داشتنی!
این دختری (خودم) که من امروز میشناسم، گویی زنی سالخورده است در لباس دخترکی جوان...
امروز یکی از دخترها وقتی داشت از رفتارهای ضد و نقیض دوست پسرش صحبت میکرد به او لقب دوقطبی داد.
با وجود نادرست بودن حرفهایش، ولی ناگهان چیزی در من شکست.
با خودم گفتم چیزی که آنها به عنوان یک صفت بد از آن یاد میکنند را تو داری زندگی میکنی.
کمکم تکهها را در قلبم جمع کردم و به منِ بیرحم درونم گفتم تجربیاتی که تو داری حتی در مخیله آنها هم نمیگنجد.
منِ بیرحم ساکت شد و دختر کوچک بیپناه درونم آرام آرام اشک میریخت.
در واقع من پس از گذراندن این چند ماه افسردگی به آدم دیگری تبدیل شدم.
سوال این است: چگونه میتوانم منِ قبلی را از خواب بیدار کنم؟
دوم مهر ۱۴۰۴