
شب سوم هم فرا رسید. دیشب دخترک اتاق ۱۰۵ حرفی به من زد که برایم بسیار دردناک بود.
میگفت (بیچاره مرد از دست تو چه میکشد) حرفش مثل پتک بر فرق سرم کوبیده شد. اتاق را ترک کردم و به سالن آمدم. صدای منحوسش در گوش هایم میپیچید، تا جایی که احساس کردم قلبم از قفسه سینهام دارد بیرون میپرد. نفس هایم به شماره افتاده بود، آهسته اشک می ریختم که ناگهان فوجی از افکار آسیب زا بر سرم هجوم آورد. پیش پرستار رفتم و همچون بمبی از اشک منفجر شدم! دکتر کشیک آمد دارو گرفتم و خوابیدم، اما صدا همچنان در گوشم بود. امروز صبح که بیدار شدم عذاب وجدان مرد مانند یک زنجیر بزرگ دست و پاهایم را قفل کرده بود. امشب دختر اتاق ۱۰۸ هم داشت همان حرفها را میزد که من مجال صحبت به او ندادم. اما گویی حق با آنهاست. من برای مرد معضل هستم او حق دارد شاد زندگی کند، حق دارد درگیر زندگی فراز و نشیب من نباشد.
آری من نفرت انگیز ترین آدم روی زمین هستم...
دوم خرداد۱۴۰۵