ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبیاینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
خواندن ۳ دقیقه·۷ روز پیش

من طلبکارم!

چیزی تا ظهر باقی نمانده. روی تخت خوابیده‌ام و می‌نویسم. آقای مشاور خواسته طلب‌هایی که از دنیا دارم را بنویسم و برایش بخوانم. انگار که او وکیل مدافع دنیا باشد و بخواهد طی توافقی طلب‌های من را صاف کند.

اصلاً چه فرقی می‌کند؟ وقتی خواسته‌ای دارد من انجامش می‌دهم.

خودکار درون دستم را برانداز می‌کنم. تاکنون به این موضوع فکر نکرده بودم که من چه طلب‌هایی از دنیا دارم!

از پایه شروع می‌کنم. اولین طلب من یک مادر مهربان است و بعدش پدری که با اعتیادش کودکی و نوجوانی من را به آتش نکشد. بعدش یک زندگی مرفه با پدر و مادر و برادرم. مرفه نه این معنا که صبحانه‌ها خاویار بخوریم، بلکه به این معنا که مجبور نشویم طی یکسال سه مرتبه اسباب کشی کنیم، به این معنا که در بلندگو هنرستان اسم من را به عنوان کسی که شهریه سرویس را نداده صدا نکنند.

من می‌خواستم پدرم مریض نباشد. می‌خواستم من و برادر کوچکم غالباً به جای لباس‌هایی که دیگران به ما می‌دادند، لباس نو بپوشیم.

می‌خواستم دوچرخه داشته باشم. می‌خواستم مادرم با آن چشم دردش برای چندرغاز پول مجبور نباشد شب و روز فلافل سرخ کند.(ماجرا از این قرار است که ما از شدت بی‌پولی با مدیر مدسه من صحبت کردیم که برای مدرسه ساندویچ فلافل درست کنیم و بیاوریم تا بوفه مدرسه آن را بفروشد که این فلافل درست کردن هم کلی پدر ما را در‌می‌آورد)

من از این دنیا همیشه یک سرپناه خواسته بودم اما گویی من تا همیشه باید در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی کنم.

من از این دنیا یک ماشین می‌خواهم که ساعت یازده شب ما را از مترو بیرون نکنند و هیچ اسنپی هم قبولمان نکند.

منتهی مطلب من از این دنیا سلامتی می‌خواستم اما چه نصیبم شد؟ بدنی اوراق با روانی چاک چاک!

آری حق من زندگی بهتری بود!

متن را از ابتدا می‌خوانم. درمی‌یابم که شاید همه آنچه طلب دارم به ذهن من خطور نکرده باشد.

صدای آقای مشاور در گوشم می‌پیچد: «این‌ها خواسته‌هایی است که برای دیگران می‌خواهی. پس خودت چه؟»

عمیق می‌شوم. واقعاً خودم چه؟ چرا نمی‌دانم چه می‌خواهم؟ دخترِ کوچکِ من(اشاره به خودم) خودت کجای این نامعادله هستی؟

ذهنم منجمد شده و چیزی به ذهنم نمی‌رسد. دوباره شروع می‌کنم.

من آن روزهای دربدری را نمی‌خواستم(چندین ماه ما خانه نداشتیم و دربدر بودیم شاید یکروز برایتان نوشتم) آن شب‌هایی که با نانِ خالی قرضی از همسایه می‌خوابیدیم، یا آن روز منحوس که وانت پدرم بنزین نداشت، پول هم نداشتم که به مدرسه بروم. پدر بزرگم هم آنجا بود اما من را تا مدرسه نبرد. فقط کلی گشت تا از بین پول‌هایش هفتصد تومن پیدا کند که دقیقاً به اندازه پول کرایه تاکسی بود تا من به مدرسه بروم. اما صدای مادرم هنوز در گوشم است که می‌گوید نرو مدرسه تا با این پول بریم نون بخریم...

آری من یک زندگی بدون تحقیر می‌خواستم مثل خیلی‌های دیگر!

می‌دانم که دنیا یک زندکی خوب به من بدهکار است. اما مسئله اینجاست که من نمی‌دانم زندگی خوب به چه معناست!

من حتی اگر در بهترین موقعیت هم قرار بگیرم، نمی‌دانم چگونه می‌شود خوب زندگی کرد. من پر از کمبودم، پر از عقده، چگونه می‌توانم خوب زندگی کنم؟

سی‌اُم دی ۱۴۰۴

.

.

.

طلبکاراختلال دوقطبیمرگخودکشیجدید
۱۸
۱۴
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید