ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبیاینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
خواندن ۱ دقیقه·۱۰ روز پیش

من و لباس های صورتی

عصر اولین روز آسایشگاه است. امروز برایم بسیار غم انگیز و دلگیر بود. صبح برای خودم آخرین قهوه را آماده کردم و به راه افتادیم به اینجا که رسیدیم نگاهی به ساختمان قدیمی آسایشگاه انداختم و با پاهایی لرزان پشت سر مرد از درب سبز رنگ لعنتی داخل شدم.

کمی بعد او رفت و من ماندم و یک دنیا دلتنگی و اتاق ۱۰۶ بخش مراقبت!

کتاب می‌خواندم، گریه می کردم، به آدم‌ها نگاه می‌کردم اما هیچ کدام ذره ای از غم کنج دلم نمی‌کاست.

ساعت ملاقات که شد چشمم به در بود که مادرم آمد. با تمام دلخوری‌هایی که از گذشته از او دارم اما دیدنش در آن وضعیت بی‌شک بهترین اتفاق ممکن بود.

آری امروز بسیار غمگین و دلتنگ بودم...

سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵

.

.

اختلال دوقطبیمرگخودکشیافسردگی
۱
۰
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید