
عصر اولین روز آسایشگاه است. امروز برایم بسیار غم انگیز و دلگیر بود. صبح برای خودم آخرین قهوه را آماده کردم و به راه افتادیم به اینجا که رسیدیم نگاهی به ساختمان قدیمی آسایشگاه انداختم و با پاهایی لرزان پشت سر مرد از درب سبز رنگ لعنتی داخل شدم.
کمی بعد او رفت و من ماندم و یک دنیا دلتنگی و اتاق ۱۰۶ بخش مراقبت!
کتاب میخواندم، گریه می کردم، به آدمها نگاه میکردم اما هیچ کدام ذره ای از غم کنج دلم نمیکاست.
ساعت ملاقات که شد چشمم به در بود که مادرم آمد. با تمام دلخوریهایی که از گذشته از او دارم اما دیدنش در آن وضعیت بیشک بهترین اتفاق ممکن بود.
آری امروز بسیار غمگین و دلتنگ بودم...
سی و یکم اردیبهشت ۱۴۰۵
.
.