ویرگول
ورودثبت نام
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبیاینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
خواندن ۱ دقیقه·۸ روز پیش

می‌ترسم

از پشت پنجره مهتاب شب ششم آسایشگاه را تماشا می‌کنم. خودکارم در لایه انگشتانم است و خیره به خط‌کشی‌های آبی رنگ دفترم هستم. از چه باید بنویسم؟ چرا این روزها انگار حرفی برای گفتن ندارم. افسردگی استراتژیک‌ترین نقطه زندگی‌ام را هدف گرفته. من واقعاً چیزی به یاد ندارم. نمی‌دانم باید از چه بگویم یا حتی چرا اصلاً باید حرفی بزنم. حافظه‌ام پاک از دست رفته. این مسئله بی‌نهایت غمگینم می‌کند. آخر یکی از نقاط قوت من حافظه منظم و دقیقم بود اما حالا دیگر ابتدایی‌ترین چیزها را نمی‌توانم به خاطر بسپارم. دکتر از زیر بار مسئولیت حافظه ام شانه خالی می‌کند و می‌گوید این به مشکل مغزی که داری ارتباط دارد. چه بگویم؟ ما بیماران باید فقط به دکتر چشم بگوییم. آه...

از نو شروع می‌کنم در آسایشگاه هستم و ظاهراً همه چیز مرتب است. جز آنکه من بیم آن دارم که دوباره با اهریمن مواجه شوم. دکتر و مشاورها حرف‌هایی در این رابطه به من زده‌اند اما هیچ یک در خاطرم نیست. دوباره شروع می‌کنم. در آسایشگاه هستم، شام را خورده‌ایم، بخش در آرامش مطلق است. فقط صدای ترانه‌ای از یکی از اتاق‌ها به گوش می‌رسد که درست نمی‌دانم کیست و چه می‌خواند! در همین اثنا به نوشته‌هایم می‌نگرم. برگه سفید با خط کشی آبی آسمانی که کلماتی با روان نویس آبی زیبایی آن را مکدر کرده است. در این میان خط خوردگی‌هایی به چشم می‌آید که همچون جلبک صخره‌های کنار دریا، به خط‌کشی‌ها چسبیده‌اند. منم ما در این میان کنج تخت B اتاق ۱۰۳ آرمیده‌ام و به کلمات درهم ذهنم خیره شده‌ام.

چه می‌شود کرد! من دیگر با درد عجین شده‌ام...

سیزدهم بهمن ۱۴۰۴

افسردگیاختلال دوقطبیمرگخودکشی
۱۷
۱۶
یادداشت‌های یک دوقطبی
یادداشت‌های یک دوقطبی
اینجا دفتر خاطرات من است و شما خواننده روزهای نکبت‌بار زندگی من هستید. اگر به محتوای شاد و انگیزشی علاقمندید به دیگر صفحه‌ها رجوع کنید!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید