افسردگی از اینجا رخت میبندد...
ساعت دو و نیم ظهر است. صبح که بیدار شدم بعد از خوردن قهوه ی صبحانه مشغول کارهای خانه شدم. مقدمات قرمه سبزی فردا شب را آماده کردم. یخچال و فریزر را خاموش کردم و هر تکه از آنها را با آب و صابون شستم. لباسها را شستم و پهن کردم تا خشک شوند. ناگهان به خودم آمدم چیزی حدود پنج ساعت بود که بیوقفه مشغول کار بودم. خسته بودم؟ خیر...
امروز مطمئن شدم که واقعاً چیزی درون من تغییر کرده. امروز با اطمینان میتوانم بگویم: من همان آدم سابق هستم. پرانرژی و فعال!
گرچه بدنم به خاطر تمرینات باشگاه کمی درد میکند، اما اصلاً خسته نیستم.
به لطف کم شدن اشتهایم توانستم رژیم بگیرم و در مدتی حدود دوهفته چهار کیلو وزن کم کنم. (الان این متن را میخوانید کاهش وزن من به ۱۱ کیلو رسیده)
هنوز به دنبال کار میگردم. دکترها میگویند باید ساعت کاری کم باشد تا بتوانی از پس آن بربیایی. اما خودم میدانم که من حالا از پس هرکاری برمیآیم.
حال و روز خوبی دارم. چند وقتی هست که خبری از اهریمن نیست.
میخواهم دوباره خودم را به همان روزهای قبل بیماری تبدیل کنم، اما با من مخالفت میشود.
همین روزها قرار است دوباره دکتر را ببینم. نمیدانم شرایطم را چگونه تحلیل میکند؟
امیدوارم شرایط همینگونه بماند.
این روزها را خیلی دوست دارم!
سوم آبان ۱۴۰۴