
افکار مرگ در سرم رژه میروند. اهریمن همچون فرماندهای در پشت سر سربازان خود بر مسند قدرت نشسته. جامی از خون به دست دارد و با هر جرعه از آن سرمست به ریش من قهقهه میزند. زنجیری به دست و پای من بسته که هر حلقه آن از دردی در گذشته نشأت میگیرد.
من اما روی تخت خوابیدهام و مینویسم. از صبح تا به اکنون که ساعت هشت شب است، چندین بار اهریمن بر من غلبه کرد. حتی یک بار هم تا مرز اقدام پیش رفتم که سر آخر با چشمانی اشکبار با مرد (عشق) تماس گرفتم و او آمد و اوضاع را کنترل کرد. افکار مرگ مانند اختاپوس بر مغز من چسبیدهاند و مایع سیاه رنگ آن کل مغز من را در بر گرفتهاند تا جایی که من اختیار عمل ندارم و آنها من را کنترل میکنند.
به مرد (عشق) فکر میکنم به آقای مشاور و خانم دکتر به خانوادهام، به سازم، به دو نفر دوستی که دارم، بود من چقدر زندگی آنها را تحت تاثیر قرار میدهد. به اینکه هر کدام چقدر رای خاطر من سوگوار میشوند؟ آیا خانم نوازنده (دوستم است) در مراسم به خاطر من ساز میزند؟ آیا آقای مشاور از نبود من ناراحت و دلتنگ میشود؟ دخترک (دوستم) قدر زمان میبرد تا مرا فراموش کند؟ خانواده ام تا چه مدت مشکی میپوشند؟ حال برادرم بعد از من چه میشود؟ چقدر برایم میتابی میکند؟ مرد عزیزم چه؟ آیا مرا میبخشد که زندگیش را تباه کردم؟ آیا دوباره میتواند به زندگی برگردد؟ یعنی مراقب مرغ عشقها هست؟ کاش بتواند هرچه زودتر مرا از یاد ببرد و ازدواج کند, همانگونه که من قصد فراموش کردن او را دارم؟
علیرضا آذر در سرم لحد میخواند:
سنگ اول همه خاطرههایت مردند
سنگ دوم همه حال همین گودال است
سنگ سوم که شروع همه مسئلههاست
قصه تا قطعه آخر به همین منوال است
من دختر درون آینه را نابود خواهم کرد...
هفدهم بهمن ۱۴۰۴