
پانزدهمین روز لعنتی هم گذشت. امروز برای تعیین تکلیف وضعیت موجود پیش خانم دکتر رفتیم. از دیدن نامه آقای مشاور جا خورده بود. او میگفت حیف است دختری به این دسته گلی به این وضعیت بیفتد. او میگفت و میگفت و حرفهایش چون تیری بر پیکر نیمه جان من مینشست.
آری حق با اوست. من برای این همه بدبختی حیف هستم. شاید بهتر بود شرایط دیگری را تجربه میکردم. من تمام عمرم را بیش از حد توانم تلاش کرده ام. همیشه سخت کوش بودهام. همیشه به دنبال تغییر وضعیت به چیز بهتری بودم، اما چه نصیبم شد؟ من ماندم و اهریمن و یک جسم خسته، روحی زخمی و پاره پاره!
آه... کاش کسی بیاید چون مادری دلسوز روح زخمی مرا مرهم گذارد!
بیست و نهم اردیبهشت ۱۴۰۵