
نمیدانم امروز چندمین روز بود شاید دهمین روز شاید روزی دیگر اما مهم این است که من هنوز هستم و مینویسم.
امروز روز نسبتا خوبی بود برایم اما غمی که کنج دلم دارم در میان جمع هم به ناگه گریبانم را میگیرد و با سیلی ای محکم حقیقت را به رویم میکوبد.
ناراحتم از این حال و روز و نمیدانم باید چه کنم؟ آیا درست تر آن است که این روزشمار را ادامه دهم تا خودکشی انجام سود؟ یا باید آن را تمام کنم و به آسایشگاه بروم؟ شاید بهتر است همراه مرد(عشق) دنبال مشاورهای متخصص در زمینه خودکشی بگردم؟ راه درست کدام است؟ من باید چه کنم؟
ده روز است که یاران اهریمن دست و پاهایم را با قل و زنجیر بسته اند و خود اهریمن خودکشی پشت سر آنها بر مسند قدرت نشسته است و مرا نظاره میکند.
نمیخواهم تسلیم یارانش شوم اما میدانم هرقدر هم که سرسخت باشم در نهایت خود او وارد عمل میشود و مرا به نابودی میکشاند.
از تقلا کردن خستهام... از تلاش برای زنده ماندن خستهام... از مبارزه خستهام... کاش زودتر اهریمن پیروز شود!
بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۵