
هشتمین روز هم تمام شد و من هنوز هم زندهام. آقای مشاور امشب نامهای برای خانم دکتر نوشته که گزارش افکار خودکشی من را میدهد. ساعتها با مرد(عشق) صحبت کردیم. ممکن است من دوباره به آسایشگاه برگردم.
نمیخواهم به آنجا بروم. فکر بودن آنجا عذابم میدهد. دلم برای خانهمان تنگ میشود. چگونه باید دوباره ساک ببندم و به آنجا بروم وقتی دلم اینجا پیش ساز قشنگم است.
دلم برای مرد(عشق) هم خیلی زیاد تنگ میشود. کاش میتوانستم او را هم همراه خودم ببرم.
کاش...
آقای مشاور دیروز گفت بهتر است مشاور دیگری پیدا کنی تا شخص جدیدتری بتواند بهتر کمکت کند. آری دلم برای او نیز تنگ خواهد شد.
چقدر دلتنگم و چقدر احساس تنهایی میکنم.
لعنت به زندگی و هر چه که هست!
بیست و دوم اردیبهشت ۱۴۰۵