
ماه شب ششم آسمان آسایشگاه را روشن کرده و من کنج اتاق ۱۰۸ مشغول نوشتنم. دکتر امروز گفت اگر تا فردا حالت به همینطور بماند میتوانی به بخش عمومی منتقل شوی. اندیشیدم... اکنون حال من خوب است اما فردا چه؟ یا روز بعدش؟ هفته بعد یا ماه بعد چطور؟ چگونه باید حال خودم را خوب نگه دارم؟ چگونه باید اهریمن را دور برانم؟ در سرم هزار سوال است!
اهریمن اما دارودسته اش را جمع کرده و قصد عزیمت دارد. کسی پشت سرشان آب نریزد نمیخواهم دوباره برگردند...
از مینا به اهریمن: دوست تاریک من لطفاً برو و هرگز باز نگرد من تو را نمیخواهم. برو تا همیشه...
پنجم خرداد۱۴۰۵