
یاد عشقهایی افتادهام که هرگز با تو نداشتهام
خیابانهایی که هرگز با تو قدم نزدهام
دستهایی که هرگز وزن بودنشان را حس نکردهام
بارانی که هرگز زیر آن نرقصیدهایم
“دوستت دارم”ای که هرگز به تو نگفته ام و تویی که هرگز ندانستی.
خواندی :
”جانا، نواى عشق خموشانه خوشترست
آن آشنای ره كه بود پرده دار كو”
در دلم خواندم:
“يك شب چراغ روى تو روشن شود، ولى
چشمی كنار پنجرهی انتظار كو”
فکر کنم نمیدونی به اندازهی چند سال تمام شعرها، تمام نامهها تمامش برای تو بود، همهش دربارهی
تو.
“نوای عشق خموشانه”
تمام این مدت همین کار رو میکردم، گاهی فکر میکردم خیلی مسخرهست، گاهی فکر میکردم اگر بهت بگم راحتتره اما الان در این لحظه، این جا بودن رو دوست دارم، ندانستن رو دوست دارم، امیدی در کار نیست فقط مثل اینه که در لذت ثانیههای قبل طلوع بذارم بمونم، عجله نکنم، خورشید در نهایت طلوع میکنه، انتظار نمیکشم، فقط هستم و میذارم این عشق و نور تمام وجودم رو فرا بگیره.
به قول محمد صالحعلا: “ما آدما باید مثل سیب برسیم، آروم ، آروم، چیزای خوب باید آروم برسن”