ویرگول
ورودثبت نام
هذیان‌ام
هذیان‌اماین‌جا حسب نباشد٬ این‌جا نسب نگنجد
هذیان‌ام
هذیان‌ام
خواندن ۴ دقیقه·۶ سال پیش

لکه‌ی قرمز


ما آن روز در محدوده‌ی مرز نوجوانی و جوانی بودیم و از امتحانی مهم بر می‌گشتیم که نتیجه‌اش می‌توانست سرنوشت هر کداممان را تعیین کند، روی پل ماشین‌رو بالای یک اتوبان بزرگ شهر ایستاده بودیم، من به شهری که پدر بزرگش از آن آمده بود گیر دادم، نمی‌خواستم شوخی کنم، می خواستم بگویم برایم مهم نیست. نه او، نه صرفاً او که مهم بود و آن روز مهم ترین‌هایم بود. بیشتر مهم این بود که یادمان بماند از کجا آمده‌ایم. یادمان بماند که مرزها مهم‌اند. وطن مهم است اما چیزهای مهم‌تری هم وجود دارد. یادمان بماند که زمین مهم‌تر است و از‌ان هم مهم‌تر این که کجا ایستاده‌ایم و به کجا می‌رویم.

شاید ما زمان زیادی از بلوغ‌مان فاصله گرفته بودیم اما شناسنامه‌ها و گواهی‌نامه نداشته‌مان چیز دیگری را اثبات می‌کردند. ما اجازه‌ی راندن هیچ یک از آن همه خودرو که از زیر پایمان رد می‌شدند را نداشتیم. مرزها و قوانین‌شان این اجازه را از ما گرفته بودند.

او اما ناراحت شد و من با لبخندی که همیشه تا ۳۳ سالگی روی صورتم بود بحث را عوض کردم، گفتم :

- گور پدر شهر و کشور. فکر می‌کنی اگر الان از این بالا پایین بپریم، مرزها می فهمند که چیزی از دست رفته یا زمین همان حسی را خواهد داشت که ما به پشه‌ای که روی بدنمان می‌کُشیم؟ یک لکه خون! آن هم خون خودمان.دیگر مگر اهمیتی هم دارد که این لکه ی خون از کجای بدنمان مکیده شده و حالا کجای بدنمان خشک می‌شود؟ شاید اگر زیادی تووی چشم باشد زودتر پاک‌اش کنیم ولی باز مهم نیست از کجا مکیده شده! مگر این‌که جایش زیادی به خارش بیافتاد که باز هم از دست رفتن آن قطره خون محلی از اعراب ندارد.

و او پرید.

اما حدود ۱۷ سال بعد، یعنی حدوداً همان‌قدری که تا آنجا آمده بودیم ٬باز هم پیش رفت و از روی یک پل دیگر، در یک مرز دیگر و از یک اتوبان مهم دیگر.

اما آن روز خاص یادم رفت بگویم که اگر آن روز خاص در تقاطع مرزهای زمان و مکان می‌پریدیم، هیچ کس نمی‌فهمید نتیجه‌ی آزمون چه بوده‌است! سرنوشت‌مان در کدام محدوده‌ای از جغرافیایِ عِلم رقم خواهد خورد؟ قرار است با همکارم ازدواج کنم و با سرپرستار بخش به ماه عسل بروم؟ یا ادرار مراجعین را آزمایش کنم و با همان لبخندی که عادت شده بود بگویم اصلاً نگران نباشید، انشالا که چیز مهمی نیست یا این "چیز غیر مهم" را از چشم‌های منشی شرکت بخوانم و مهلت دهم تا از اتاق مدیر با بغض تا راهرو خودش بِکِشَد و آن‌جا در گوشش زمزمه کنم. اما حالا نه تنها همه می‌دانند، بلکه مطمئنم تمام آن صحنه‌های جور کردن مدارک و فارغ شدن از درس و سربازی و بهترین دانشگاه‌های زمین و کار و ازدواج و خانه و زندگی‌اش را در لحظه‌ی پرواز به یاد آورده بود. دست‌ کم این ها اولین چیزهای غیر مهمی بود که بعد از شنیدن خبر تووی ذهنم نقش بست. والبته چیزهای مهمی هم بود. خیلی مهم. آنقدر مهم که تا امروز طول کشیده‌اند.

هنگامی که من به بالای پل رسیدم، هیچ اثری از او نبود، ظاهراً شهرداری نیم ساعت بعد از اتمام کار پزشکی قانونی با آب و کوکاکولا تمام آثارش را پاک کرده بود. کار باید سریع تمام می‌شد و همه چیزی به تبدیل به حالت یک ساعت قبلش می‌شد چون آن‌جا مکان رفت و آمد بیزینسمَن‌‌های موفق دنیا در گران‌ترین قسمت ثروتمندترین نقطه‌ی زمین بود. مثل صحنه تئاتری که بعد از اجرا برای تماشاچی‌های سانس‌های بعدی تمییز می‌شود و به حالت اول بر می‌گردد.

حتی یکی از سنگفرش‌ها هم محض رضای خدا تَرَک نخورده بود! انگاری که سایه‌اش تنها روی زمین پخش شده بود و خودش مستقیم بالا رفته و بود و آن‌قدر دور شده بود که سایه اش آب رفته بود. من هیچ وقت هنگامی که با هم بودیم چشمم به سایه‌اش نیافتاده بود وگرنه حکماً می‌فهمیدم که از سایه‌اش خون می‌چکد.

داستانداستان کوتاهقصهادبیات
۱
۰
هذیان‌ام
هذیان‌ام
این‌جا حسب نباشد٬ این‌جا نسب نگنجد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید