در میان سایهها ایستاده بودم،
و فهمیدم خودم آخرین میهمان نبودم؛
دستهایم خالی بود
ولی همه برای من تاج گل آورده بودند...
من نیز نفس میکشیدم و فریاد میزدم اما در میان کسی بود که فریاد مرا بیصدا خفه کرد...