روزِششممرثیۀسپید'
برف میبارد، بیوقفه، بیرحم، همچون کفنی که زمین را در آغوش سرد خود میفشارد نامهای با عنوانِ ششم مرثیۀسپید'
سفیدی خاموشی که بر هر آنچه زنده بود، خاک فراموشی میپاشد، گویی دستانی بیچهره، با ظرافتی مرگبار، همهچیز را در پردهای از نیستی میپیچد. خیابانها چون قبرستانی یخزده، در خاموشی سنگین فرو رفتهاند، و درختان، همچون اسکلتهایی از هم گسیخته، شاخههای خشکشان را بهسوی آسمانی خالی و بینور دراز کردهاند.
باد، زوزهای جانفرسا در میان این صحرای سپید، سرگردان است. پنجرهها همچون حدقههای تهیشده، به تاریکی خیره ماندهاند، بیآنکه نوری در آنها بتابد، بیآنکه نفسی در پس این دیوارهای منجمد جریان داشته باشد. زمان، چون شمعی بیفروغ، در این سرما مرده است؛ عقربهها دیگر نمیجنبند، صداها در برف مدفون شدهاند، و زندگی در این برهوت یخزده، خاطرهای دور است که هرگز بازنمیگردد.
دانههای برف، همچون خاکستر اجسادی که از یاد رفتهاند، آرامآرام بر زمین مینشینند. رد پاها یکی پس از دیگری ناپدید میشوند، گویی هیچگاه گامی در این مسیر برداشته نشده، گویی هیچ انسانی در این ویرانه نزیسته است. دریچهها مهر و موم شدهاند، گورهایی ایستاده که دیگر هیچ دستی آنها را نخواهد گشود. هیچ شمعی پشت این شیشههای یخگرفته نمیسوزد، هیچ خاطرهای در این سرزمین بیزمان زنده نمانده است.
و برف، بیاعتنا به این ویرانی آرام، به این مرگ خاموش، همچنان میبارد، بیهیچ اندوهی، بیهیچ مکثی. همهچیز را در خود فرو میبرد، همهچیز را در آغوش سرد و بیجانش تدفین میکند، و جهان، همچون کتابی که آخرین صفحهاش را باد ربوده، در سکوتی ابدی فرو میرود.
روزپنجشنبه۱۴۰۳.۱۱.۱۱
ساعت۰۰:۰۰دقیقۀبامداد.
بهقلم:ف.ب