زِئوس؛
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

نامه‌نوشت‌روزِهفتم.

روزِهفتم‌خوابِ شعله‌ها'


آسمان، دریاچه‌ای بی‌کران، تیره و عمیق که شعله‌هایی برافروخته از آن برخاسته. این شعله‌ها نه تنها نور، بلکه رنجی بی‌پایان‌اند، همچون زخمی کهنه و باز که هیچ‌گاه درمان نمی‌یابد هر نور، به سینه‌ی خاک تابیده، همچون تیغی سوزان که در دل سنگ‌ها فرو می‌رود، جان هر ذره خاک را نابود می‌کند نامه‌ای با عنوانِ هفتم خوابِ شعله‌ها'

شعله‌ها، در فضای آسمان به رقص در آمده و آسمان را از درون می‌سوزانند. این شعاع‌ها بیش از آنکه روشن کنند، زمین را به نابودی می‌کشانند، همچون رویاهای سوخته‌ای که به حقیقت نمی‌پیوندند. هر جرقه، بر خاک تنها عذاب می‌کارد، همچون دلی غرق در غم که هیچ‌گاه رهایی نمی‌یابد.

شعله‌ها از اعماق تاریکی می‌جوشند، همچون ارواحی سرگردان که هیچ‌گاه آرام نمی‌گیرند. نور بی‌رحم پیوسته به دل خاک نفوذ کرده، همچون زخم‌های پنهان بر جان زمین می‌زند. در هر تابش، گذشته‌ای فراموش‌شده، داستان‌هایی از دست رفته، در میان شعله‌ها محو می‌شود.

نور به زمین می‌افتد نه برای روشنایی، بلکه برای سوزاندن آنچه باقی‌مانده، برای نابودی هر قطره امید. شعله‌ها همچون شبح‌هایی بی‌پایان، در برابر این جهان می‌رقصند. در هر لحظه، نور تمام امیدها و آرزوها را در خود فرو می‌برد.

وقتی نور بر خاک می‌نشیند، حقیقتی در آن نهفته، اما هیچ‌کس قادر به کشف آن نیست. شعله‌ها تنها خاک را نمی‌سوزانند، بلکه بر دل زمان و دل‌ها نیز فرو می‌روند. زنجیری است که هیچ‌گاه گسسته نمی‌شود. شعله‌ها همچنان در شب، بر درختان مرده و تپه‌های غم‌انگیز فرو می‌ریزند، تنها شکنجه و درد باقی می‌ماند.

نور هرگز از بین نمی‌رود، همچون زنجیری که زمین را به خود می‌بندد. در هر تابش، حقیقتی نهفته است که میان شعله‌ها، در جهنمی بی‌پایان گم می‌شود.



روزدوشنبه۱۴۰۳.۱۱.۱۵
ساعت۱۶:۳۱دقیقۀ‌بعدازظهر
به‌قلم:ف.ب





فکر، زندانیِ جمجمه، رؤیا، تبعیدیِ زمان.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید