
بر لب بام ابی اسمان نشسته بود ، زمزمه نوازش های باران بر صورتش مینشست
با خودش مرور میکرد که هر قدم و هر قطره قصه ای همراه خودشان دارند...
صدایی آمد!
صدایی که اورا فرا میخواند
نه از جهان بیرون بلکه از اعماق وجودش
"کیستی ؟ نامت چیست ؟"
ابهام وجودش را گرفت .
ایستاد ....
چشمان خیسش را بست
خود را به آغوش کشید
گوش سپرد به آن ندا
ندایی که او را وادار میکرد به خود بیاندیشد
و اینکه چرا انروز، آنجا نبود..
نسیم بدون خواهش و تمنا وزید و موهای نم گرفته اش را همچون یک سیلی نرم بر صورتش کوبید .
چشمانش را بست.
در ذهنش تصویر اتاقی تاریک نقش بست ، کودکی میانه آن زانو بغل کرده اشک میریخت ، نگاه گنگش را به او دوخت و نزدیکش شد
در آن اتاق تاریک، کودک با دیدن او، اشکهایش را پاک کرد و پرسید: آیا بالاخره مرا پیدا کردی؟
او که اکنون هویت خود را بازیافته بود، با لبخندی مهرآمیز به کودک نزدیک شد و گفت بله، ما هر دو یک نفر هستیم و هرگز تنها نبودی.
منِ کوچکم، زخم هایی که بر روحت وارد شد بزرگتر از ظرفیت روح تو بود
امروز من آمده ام، از آینده ای که تصور نمیکردی حتی وجود پیدا کند، با زخم هایی عمیق تر ولی روحی با طمانینه تر.
امروز آن آغوش حمایتگری را که همیشه چشم انتظارش بودی
در لحظه ی بی زمانی، در تلاقی گذشته و آینده ات، با لحظه ی اکنون، دریافت میکنی!
هرگز نتوانستی در گذشته، در آغوش کشیده شوی، منِ کوچک، تو همیشه در انتظار یک آغوش باز بودی اما تمام آغوش های حمایتگر، به روی تو بسته بودند. آن زخمها هنوز آغوشی میخواهند که التیام پیدا کنند.
زخم هایی که هیچگاه دیده نشدند له له میزنند که لحظه ای دیده شوند حال قرار است دیده شوند بله عزیز من این یک خواب نیست من اینجا هستم .
میخواهم زخم هایت را ببینم و روی انها ستاره بکشم.
دیگر لازم نیست نگران چیزی باشی چون بلاخره طنابی فرستاده شده تا تورا از چاه غمگین زندگیت بیرون بکشد و نور را به تو که سال ها در تاریکی بودی نشان دهد.
کودک حالا با چشمانی مملو از اشک به من زل زده بود ،
با دست هایی لرزان .. نرم اورا به اغوش میکشم
لحظه ای ، قلب سردم -که سال ها بود تیک تاک عمرش از کار افتاده بود - نسیمی ارغوانی حس کرد..
قلبم در پهنای شیرین حس اشنایی گم شد...
و آنگاه فهمیدم نجات، آمدنِ کسی از بیرون نیست؛
نجات، لحظهایست که ویرانههای درونت زبان باز میکنند و تو دیگر از شنیدنِ صدای فرو ریختنِ خویش نمیگریزی.
انسان، گاه دیرهنگام، در خرابههای خویش به کودکی میرسد که سالها پیش ساخته بود و تازه میفهمد رستگاری، بازگشت نیست؛
توانِ دوباره در آغوش گرفتنِ همان گمشده است.
از آن پس، باران دیگر فقط بر بام نمیبارید؛
بر نامِ ناپیدای من میبارید،
و من، در میان آن همه شکستگی،
برای نخستین بار
نه چون کسی نجاتیافته،
که چون کسی زادهشده،
ایستاده بودم.
-
پ.ن ۱: یک تشکر ویژه از احمد عزیز میکنم بابت اماده کردن ورژن صوتی متن ، خیلی زحمت کشیدن واقعا.
لینک کست باکس اقا احمد رو هم گذاشتم حتما سر بزنید.
پ.ن ۲: این یکی از ارزشمند ترین تجربه های من هست و خواهد بود . خاطره شیرین اون شب تا ابد توی قلبم باقی میمونه💘
و باید تشکر کنم از دوستان عزیزی که توی نوشتن این متن با قلم های زیباشون همراهیمون کردن .
تهمتن ، احمد، فاطیما ، نازیلا ، مهسا ، قلم ، سارینا ، مینا ، نوید