ویرگول
ورودثبت نام
شین.
شین.
شین.
شین.
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

آنچه زیر یخ ماند

به نام آنچه در جان و روان است

چشم‌هایم را باز می‌کنم. نور زیادی برای لحظاتی جلوی دیدم را می‌گیرد. ایستاده‌ام روی سطح صاف و صیقلی از یخ. هرچه دورتر را می‌نگرم، انتهایی نمی‌بینم.

شروع به قدم زدن می‌کنم. با هر قدم، سرم سنگین‌تر می‌شود. با احتیاط راه می‌روم تا یخ‌های زیر پایم نشکنند. نگاهم را به زیر پاهایم می‌اندازم. انگار زیر این حجم از یخ، چیزهایی انباشته شده است.

قدم دیگری برمی‌دارم. چیزی زیر پایم خرد می‌شود. بی‌اختیار قدمی به عقب برمی‌دارم. همان لحظه، تیر تیزی در سرم می‌پیچد. دوباره رو به جلو حرکت می‌کنم، بی‌آنکه درنگ کنم. نمی‌خواستم دردِ ناشی از بازگشت را تحمل کنم.

هرچه جلوتر می‌روم، افکار بیشتری به سمتم هجوم می‌آورند. سرم سنگین‌تر می‌شود. قدم‌هایم را محکم‌تر برمی‌دارم. ناگهان، یخ زیر پایم ترک برمی‌دارد.

مکث نمی‌کنم.

تندتر راه می‌روم.

ترک‌ها زیر پاهایم بیشتر می‌شوند.

سرگیجه دارم، اما باز هم جلو می‌روم. نمی‌خواهم دردِ عقب رفتن را تجربه کنم.

شروع به دویدن می‌کنم. با تمام وجود می‌دوم؛ انگار تنها راه نجات، فرار است. هرچه سریع‌تر می‌دوم، ترک‌ها عمیق‌تر می‌شوند، تا اینکه...

ناگهان، یخ می‌شکند.

در چشم برهم‌زدنی به پایین کشیده می‌شوم.

درست حدس زده بودم؛ زیر یخ‌ها چیزی پنهان بود، اما نه آن چیزی که تصور می‌کردم.

زیر یخ‌ها، صورت آدم‌های زندگی‌ام را دیدم.

دختری را دیدم که گوشه‌ای نشسته بود. زانوهایش را بغل کرده بود و سرش را روی زانوهایش گذاشته بود. بی‌صدا اشک می‌ریخت. برایم آشنا بود. چند لحظه طول کشید تا بفهمم خودم هستم.

در نگاهی دیگر، مادرم را دیدم؛ خسته از زندگی، ناامید از تغییر.

احساساتم را دیدم. موقعیت‌هایی را دیدم که در حق خودم ناحقی کرده بودم. گریه‌هایم را دیدم. روزهایی را دیدم که احتیاج به کمک داشتم و هیچ‌کس متوجه نشد. بی‌عدالتی را دیدم. پلیدی را دیدم. سردرگمی را دیدم. بلاتکلیفی را دیدم.

من داشتم غرق می‌شدم؛ اما نه در آب، در درونم.

دست‌وپا می‌زدم. می‌خواستم از این سیاهی فرار کنم. جیغ می‌کشیدم. فریاد می‌زدم. اما هیچ‌کس صدایم را نمی‌شنید.

ضربان قلبم بالا رفته بود. نفس کشیدن سخت شده بود. آب، خاطره‌ها و ترس‌ها از هر طرف دورم را گرفته بودند. هرچه بیشتر تقلا می‌کردم، بیشتر در خودم فرو می‌رفتم.

می‌دانستم قرار است همین‌جا بمیرم.

تسلیم شدم.

دست از تقلا برداشتم.

پذیرفتم.

چشم‌هایم را بستم تا همه‌چیز تمام شود.

در همان لحظه، دستی را احساس کردم.

دستی بزرگ، محکم و عجیب آشنا.

دستانم را گرفت. با تمام توانش مرا به سمت بالا می‌کشید. انگشتانم از شدت سرما روی دستش می‌لغزیدند، اما او رها نمی‌کرد.

تمام نیرویش را گذاشته بود تا مرا نجات دهد.

من اما دیگر جانی در بدن نداشتم. خسته بودم. تنها نگاهش می‌کردم، بی‌آنکه توان همراهی داشته باشم.

کم‌کم دستم از دستش جدا می‌شد.

نوک انگشتانم به نوک انگشتانش رسید.

برای لحظه‌ای کوتاه احساس کردم اگر فقط اندکی دیگر توان داشتم، می‌توانستم نجات پیدا کنم.

اما توانم تمام شده بود.

چشمانم دیگر چیزی نمی‌دیدند.

سرم دوباره سنگین شد.

و همه‌چیز در تاریکی فرو رفت.

چشم‌هایم را باز می‌کنم.نور زیادی برای لحظاتی جلوی دیدم را می‌گیرد.ایستاده‌ام روی سطح صاف و صیقلی یخ.

هرچه دورتر را می‌نگرم، انتهایی نمی‌بینم.شروع به قدم زدن می‌کنم.

داستان کوتاهروانشناختیروانشناسیداستان
۵
۰
شین.
شین.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید