
زیبای من،
تو که چشمانت راز کهن شب را در خود نگه میدارد، گویی سایههای اقیانوسی دوردست در آن آغوش کشیده شدهاند؛ چشمانی که هر بار نگاهشان میکنم، انگار جهان برای لحظهای از تپش میایستد و من در سکوت عظمتشان گم میشوم.
تو که موهایت همچون رقص بیتاب رود خروشان است؛ موجی که میان نور و سایه میچرخد و بر شانههایت فرو میریزد و جهان را به رنگی تازه آغشته میکند. هر تارش داستانی است، هر لرزشی الهامی است، و هر وزش باد بر آن، من را تا مرز رویا میبرد.
لبخندت، آه لبخندت، همان بیداری غنچههای سرخ در سپیدهدم است؛ تصویری که خورشید برایش میایستد تا دوباره طلوع کند. با هر لبخندت، هزاران بهار در من پا میگیرد و هزاران غم، خاموش و رام میشود.
تو را به چه مانند کنم وقتی واژهها در برابر تو کم میآورند. تو را چگونه وصف کنم وقتی خودِ عشق برای معنا شدن، از تو وام میگیرد. هرچه مینویسم تنها سایهای است از حقیقت تو، هرچه میگویم تنها قطرهای است از دریای حضورت.
دوستت دارم... به اندازه ستارگانی که آسمان شب را زنده نگه میدارند. به اندازه فصلی که مدام بهار میزاید. به اندازه هر نفسی که جهان را دوباره میسازد. من تو را دوست دارم، حتی بیشتر از آنچه خود میفهمم...
و هر بار که نامت را در ذهن میگویم، جهان گویی یک ضربان از عشق تو مینویسد.