ویرگول
ورودثبت نام
Elina Bagheri
Elina Bagheriبیر شهر وار... ایچینده من، ایچیمده سن:)
Elina Bagheri
Elina Bagheri
خواندن ۲ دقیقه·۲ ماه پیش

رفیق

سه نفر بودیم. سه واژه از یک جمله‌ی ناتمام، سه تپش از یک دل واحد، سه پرنده در آسمانی که گمان می‌کردیم هیچ‌گاه غروب ندارد. دنیا کوچک‌تر از خنده‌های ما بود و ساده‌تر از دل‌هامان. رفاقت را نه می‌دانستیم، نه می‌سنجیدیم؛ فقط زندگی‌اش می‌کردیم. روزهایی بود که بی‌هیچ تلاشی خوشحال بودیم، که هیچ واژه‌ای میان ما دیوار نمی‌ساخت. ما، بی‌آنکه قسمی خورده باشیم، به هم وفادار بودیم. سه خط درهم‌تنیده بر کاغذی سفید؛ ساده و صمیمی...

اما زمان، بی‌خبر، مارا جدا کرد. از همان روزهای بی‌دلیل، ترک‌هایی ریز بر دیوار دوستی نشست؛ اول با سکوتی کوتاه، بعد با نگاهی که دیگر صمیمی نبود، و در آخر، با فاصله‌ای که بی‌هیچ دعوایی شکل گرفت و بی‌هیچ توضیحی ماندگار شد. نه کسی رفت، نه کسی ماند... فقط "ما" تمام شد، آرام و بی‌صدا، مثل شعری که نیمه‌کاره در گلو می‌میرد.

اکنون، گاه‌به‌گاه، روزگارمان را در یک قاب می‌گذارد. در جمعی، در مکانی آشنا، در نوری که هنوز بوی گذشته می‌دهد، چشمم به آن‌ها می‌افتد. همان دو رفیق قدیمی، همان چهره‌ها، همان خنده‌های دور. اما میان ما، دیواری‌ست از خاطره. دیواری شفاف، که اجازه می‌دهد ببینی اما نمیتوانی نزدیک شوی. از آن سوی دیوار، صدایشان را می‌شنوم، اما واژه‌هاشان دیگر به گوش دلم نمی‌رسد. لبخند می‌زنم و آن‌ها هم لبخند می‌زنند، اما لبخندهایمان غمگین‌اند. از آن جنس لبخندهایی که بر چهره می‌نشینند تا اشک، راهی برای بیرون آمدن پیدا نکند.

گاهی شب‌ها، در خلوت خودم، یادشان می‌افتم. به خاطره‌ها برمی‌گردم، به آن سه‌نفر خندان، که جهانشان کوچک بود و دل‌هایشان بزرگ. به گفت‌وگوهای بی‌پایان، به شوخی‌های بی‌منطق، به خنده‌هایی که از بی‌دغدغه‌ترین گوشه‌ی دل می‌جوشیدند. و با خودم می‌گویم چه شد که این‌گونه غریبه شدیم؟ چطور شد که آن «ما»ی گرم و صمیمی، حالا به «من»‌های جدا و خاموش تبدیل شد؟

دلتنگی، گاهی نه از نبود آدم‌ها، که از خاموشی آن حال مشترک می‌آید. از فقدان زبانی که تنها میان ما معنا داشت، از احساسی که دیگر هیچ‌جا تکرار نمی‌شود. حالا، هر بار که می‌بینمشان، دلم میان دو جهان می‌ماند. جهانی که بود، و جهانی که دیگر نیست. در من هنوز چیزی از آن روزها زنده است... تکه‌ای از خنده‌ی آن دو، تکه‌ای از ایمان بی‌دلیل به دوستی، تکه‌ای از خود من که در میانشان جا مانده و هیچ‌گاه بازنگشت.

می‌دانم زمان نمی‌چرخد به عقب. می‌دانم بعضی فصل‌ها، برگشتن ندارند.

اما در دل من، هنوز امیدی کوچک می‌تپد؛ امید روزی که شاید در سکوتی ساده، در نگاهی اتفاقی، در لحظه‌ای بی‌تکلف، یکی‌مان لبخند بزند و دیوار خاطره فرو بریزد. شاید آن روز، دوباره سه نفر شویم! نه آن سه‌نفر پیشین، که سه دل تازه، بخشیده، بالغ‌تر. و اگر هرگز آن روز نیاید، باز هم دلم به یادشان می‌تپد؛

چرا که بعضی دوستی‌ها هرگز تمام نمی‌شوند،فقط در دل آدمی، شکل دلتنگی می‌گیرند.

دلرفیقدلتنگیویرگولغمگین
۱۲
۴
Elina Bagheri
Elina Bagheri
بیر شهر وار... ایچینده من، ایچیمده سن:)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید