
طاهر گفت: «الآن مثلاً نمیخوای برگردی به گذشته؟ الآن مثلاً فراموش کردی؟ گه تو این فراموشیت!» سیگارش را اینبار نصفه خاموش کرد توی زیرسیگاری و گفت
«گذشته، تکتک لحظههاش، مثل ذرهذرهی اکسیژنی که نفس میکشیم میره توی خونِمون... گذشته نمیگذره استاد... نمیشه ازش فرار کرد...»
... گذشته نمیگذرد. راست میگفت طاهر. اگر نگفته بود، شمیم حالاحالاها نمیفهید گذشته مثل خوره افتاده به جانش. مثل زالو خونش را خورده؛ آنقدر که پُر شود، سنگین شود و بیفتد جلوِ پاش.*
راست میگفت طاهر. گذشته مثل سایه دنبال آدم است و رهایی نداری ازش. هر چقدر بیشتر انکارش کنی، پر رنگتر میشود، و هر چقدر بیشتر ازش فرار کنی، نزدیکتر.
اینکه چرا گذشته را انکار و از آن فرار میکنیم، دلایل خودش را دارد، اما اینکه در ندیدگرفتنش شکست میخوریم، واقعیتی غیرقابل انکار است.
امروزمان هر چه که هست (بخوانید هر کوفتی که هست!)، حاصل گذشتهای است که نبودیم و بودهایم.
به زمان، به بایدهای دور شدن از واقعه برای درست دیدنش فکر میکنم. به اینکه ما راه طولانی و پر فراز و نشیبی آمدیم. بسیار آزمون و خطا کردیم، صبوری کردیم، دندان بر جگر گذاشتیم، حرف زدیم، فریاد زدیم، سکوت کردیم، اما راستش را بخواهید من در پس همه این رویهها امید میبینم و رد ظریفی از نپذیرفتن اشتباه و گردننگرفتنِ خطا و جوریدنِ راهِ بیخطر، و البته ترس... ترسِ از دست دادن حاشیه امن.
گاهی تنها راه رهایی از گذشتهای که هرگز درنمیگذرد، چشم تو چشم شدن با آن است؛ بایستی و زل بزنی بهش، به خودِ عریان و بیپردهاش.
گاهی تنها راه رهایی ناامیدی مطلق و پذیرش است... شجاعت پشت سر گذاشتن اشتباهاتمان و آمادگی پرداخت همه هزینههاش.
•••
*از کتابِ تو به اصفهان بازخواهی گشت، مصطفی انصافی، نشر چشمه