
آن چشم ها
آن چشم ها
آن دو گوهر سرد و بی اعتنا ، هرگز میلی برای دیدن روشنایی من نداشتند. نه ذره ای از نگاهش بر دلم فرو میبارید و نه لبخندی از سمتش گوشه ی جان غریبم را روشن می کرد.
اما من در هر مکانی که قدم می نهادم، نه تنها با دو چشمانم که با هزاران چشم دل، او را می جستم. انگار که پلک هایم بی اختیار آیینه ای شده بودند برای انعکاس غیاب او.
حتی اگر یقین بر نبودنش داشتم ، باز شمع امید محالی را روشن میکردم که مبادا لحظه ای از حضور احتمالی اش از غافل بمانم .
صورتش، آه خدای من آن ماه رخ!
تک تک خطوط چهره اش روح سرکشم را به بند کشیده بود و تمام اجزای وجودم را مطیع خویش کرده بود.
دیگران او را زیبا نمی خواندند، گمان کنم بر او دوده ی عادّیت می پاشیدند ؛ اما او برای من از هر زیبای رویی زیبا تر و از هر معجزه ای بی بدیل تر بود.
به محض آنکه سنگینی نگاه ام را چون تار عنکبوتی بر روی خود حس میکرد و به سویم برمیگشت ،قلبم از نظم همیشگی اش خارج میشد و گاه اصلا نمی تپید. چنانکه تیری از کمان غیب ، رها میشد و مقصدش میانه سینه ام بود.
جانم با ان نگاه کوچکش اوج میگرفت و در اوج میسوخت.
در ان دم، او چون ماهی بود که در آسمان بی کران عاشقی ام می درخشید و من ستاره ای نحس که کیلومتر ها از او فاصله داشت ، و در حسرت نزدیکی نگاه او تا ابد رنج میکشید.
شاید او زمین سخت بود و من ماهی گمشده که مدام به دورش میچرخیدم، بی انکه هرگز بتوانم درآغوش بگیرمش و گرمای وجودش را حس کنم.
و چه بسا او خورشید سوزان بود و من ماه شب که هرگز در یک افق با هم دیده نمیشدیم و نمیدرخشیدیم.
آه، این چه خیال باطلی است! شاید او حتی از وجود داشتن غبار نام من هم بی خبر بود ، و من برایش چون هزاران رهگذر بی نام ، یک لحظه ی محو در حافظه ی گذرا بودم.
نیمه شب ها با خدایم راز و نیاز میکردم که نامرئی شوم ، ای کاش در شیشه ی عطر حضورش حل میشدم ؛ بی انکه دیده شوم.
تنها زل زدن به او بدون هیچ سخنی کفایت میکرد تا روح تشنه ام از چشمه ی حضورش سیراب شود.
عاشق اش بودن زخمی بود بر تمام پیکرم. اما من این درد را همچون شرابی نام مینوشیدم و لذت میبمیبردم
ردی که از جنس وجود او بود، چگونه جز عشق نامیده شود؟
چگونه تلخ یاد شود در حالی که شیرینی آن درد ، در رگ هایم جاری بود.
آری من آن درد را دوست داشتم چون شیفته ی او بودم. و این تمام قصه ی یک دل شیداست.