ویرگول
ورودثبت نام
همزاد مه
همزاد مهاینجا مه مهمان است و کلمات خانه اند
همزاد مه
همزاد مه
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

همدم سکوت

(گفتگو با سایه ام در نیمه شب )

نیمه شب بود ، چراغ را روشن کردم .ماه همچون چشمانی نیمه باز از پشت ابر ها خودنمایی میکرد .
هنگامی که ستارگان آوازی از نور سر میدادند من نیز تورا صدا زدم .ناگهان تاریکی بر همه جا سایه افکند. سایه ای که من را از دیدن مرز دست هایم با محیط بیرون ناتوان میساخت و من متوجه حضور تو شدم.
تورا نمیشناختم ولی به یاد داشتم که در روشنایی روز پیوسته به دنبال من میدویدی و هر وقت که تاریکی بر همه جا چیره می شد، بلند قامت میشدی ، از زمین برمی خیزیدی و با چشمانی از جنس تار عنکبوت به من خیره نگاه میکردی.
همیشه خسته به نظری میرسیدی . من فقط راه میرفتم اما تو با جسمت به دنبال من کشیده میشدی .
دستت را به سمتم دراز کردی، یخ زدگی دستت گرمای مچ مرا میشکست ؛ دستی سرد و صیقلی چون تیغ آینه.
نوای بی قراری سر میدادی و آرام همچون وزش باد پاییزی در گوشم زمزمه کردی :
_من سایه نیستم، من انعکاس صدای ذهن نا آرام تو ام. خشم هایی که در قلبت فرو بردی، امید هایی را که به خاک سپردی و دوست داشتنی که در گورستان تردید دفن کردی .
تو مدفن هر آن چیزی بودی که من از خود گرفته بودم.
نمیتوانستم در مقابل حرف هایت ایستادگی کنم . فرار بهترین راه حل بود ؛ اما یک دفعه سر جایم قفل شدم، انگار که زمین دهان خود را باز کرده و پاهایم را قورت داده بود.
خندیدی . خنده ات مانند شکستن استخوان در شب به نظر میرسید.امیدوار بودم تنها خیالی از جنس مه باشی و نمیخواستم وجودت را باور کنم.
گفتی :« وقتی به مه دست میزنی دستت را خیس می کند.من هم دستت را خیس خواهم کرد... به اشکی که هرگز نریختی.»
ناگاه هزاران سایه با باد سرد در هوا رقصیدند و به سمت چشمانم یورش بردند. اشک هایم بی انکه اختیاری داشته باشم به پایین می افتادند و محو میشدند.
تو قفل اشک هایم را شکستی، قفلی که مدت ها کلید باز کردنش را نمی یافتم. شاید آمدی تا پرده ی انکار از از چشمان، ذهن و قلبم برداری و من را آماده مواجه شدن با چیز هایی بکنی که هرگز شجاعت مقابله با آنان را نداشتم.
حرف زدن با تو، حرف زدن با تکه ی گمشده ی خویش است که در نور دروغین روز، آنقدر کوچکش کردیم که آن را از یاد بردیم. و اما نیمه شب وقتی تو از شکاف دیوار و درز سکوت پیدا میشوی، انسان را مجبور به زانو زدن در برابر ناگفته هایش میکنی.
هنوز هم گاهی وقتی در اعماق شب بیدار میشم، سوزش انگشتان مه گونه ات را بر روی دستم احساس میکنم .نجوا هایی را که در سیاهی زمزمه کردی و قفلی را که باز کردی...
تمام آن ها را در صندوقچه ی اسرار قلبم نگه میدارم . تو صادقانه ترین احساسات تمام عمرم بودی.

دوست داشتنیسایهداستانکهمدمسکوت
۰
۰
همزاد مه
همزاد مه
اینجا مه مهمان است و کلمات خانه اند
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید