سکوت اتاق، فریادِ نبودنش را بلندتر میکرد . فریادی که امواجش موجب سرازیر شدن اشک از چشمانم میشد. دلم میخواست بگویم که نرو، اما کلمات در گلویم گیر کرد و تنها قلبم نوای بی قراری سر میداد.
رویای بودن و لبخندش به صورت دردناکی از دشت های ذهنم میگذشت و من ناتوان از خداحافظی با آنان بودم.
اتاق همان اتاق و خاطرات همان خاطرات بودند ، اما تنها یک تفاوت وجود داشت، او دیگر نبود.
ناتوانی در بیان احساسات دردی است از جنس خنجر، دردی که تمام وجودت را خونین رنگ میکند و باز هم بیخ گلویت را میچسبد و رها نمیکند .
بار و بار ها دستم را به نشانه تمنا کردن بالا آوردم ، اما باتلاقی که شاید اسمش ترس از نشان دادن ضعف باشد ، من را به درون خود میکشید، کاش میتوانستم آخرین اشکم را در حال گفتن «نرو » بریزم ولی قدم هایش سریع تر از انکه بتوانم لبانم را آهسته حرکت دهم از من دور شد.
می دانم که اگر لبانم دیر حرکت میکنند و مغزم در تصمیم گیری هایم وقفه ایجاد میکند، باید پاهایم را مجبور به حرکت کنم تا بدوند و از پشت سر در آغوشش بگیرند ، اما آنها هم در پیکر سرد زمین گیر افتاده اند .
او مثل مه است هرگاه میخواستم دستانش را بگیرم آرام از بین انگشتانم محو میشدند.
برای ماندنش همزادی از جنس مه شدم، ولی آنقدر که کلمات قدرت دارند تغییر من قدرتی برای نگه داشتنش نداشت. اگر میتوانستم فقط یک بار بگویم بمان، برابری میکرد با تمامی این تغییر ها .
حال فقط به انتظار نشسته ام تا ببینم سکوت که طولانی تر است من یا اتاق خالی...