ویرگول
ورودثبت نام
✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه
✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבهمی‌نویسم تا زنده بمانم
✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه
✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه
خواندن ۲ دقیقه·۱۶ ساعت پیش

«من استعفا می‌دهم!»

.

مونس!

اینک که این نامه را برایت می‌نویسم، پلک‌هایم نیمه بازند و خواب‌آلودگیِ عجیبی مثل بختک، پریده است روی سر و کله‌ام. ساعت هفت و نیم صبح است و من باید به هر قیمتی، مغز و تن و چشمانم را بیدار نگه دارم.

فکرِ کوهِ کارهای تلنبار شده، مرا از لذتِ پناه بردن به آغوش ِ تخت دوست داشتنی‌ام، بازمی‌دارد. اگر هم بی‌خیال آن کوه شوم و لذت کوتاه مدت را در نظر گرفته و ندای تختم را لبیک بگویم، یک اضطراب مزمن که وظیفه‌اش زهرمار کردنِ همه‌ی لذت‌‌جویی‌هاست، خواب را کوفتم می‌کند.

لعنت به این ذهن که هیچگاه اجازه نمی‌دهد با آرامش غرق لحظه‌ها شویم، بی‌آنکه با زایشِ فکرِ گذشته و آینده، مثل مگسی وِز وِزو مزاحممان گردد.

مونس! اگر از من بپرسند بالاترین آرزویت چیست؟ پاسخم این است: «رهایی از چنگالِ ذهن!»

واقعا این چه آپشنِ نفس گیری بود که خدا نصیبمان کرد؟ ترجیح می‌دادم کلاغ یا درخت باشم، تا اینکه به بهانه‌ی انسانیت، یک موتورِ یکسره در مغزم باشد که گویی اتصالی کرده و بی وقفه تولیدِ فکر و احساساتِ رنگارنگ می‌کند! و زندگی‌ام در نبردی بی‌پایان با تولیدات آن موتور خلاصه گردد!

مونس! ذهن داشتن سخت است! می‌فهمی؟ خیلی سخت! دشوارترین بخش ماهیتمان، همین افکار و احساساتِ بی‌امان و بی‌انتهاست. و هرچه به این ماهیت آگاه‌تر می‌شویم، دردمان افزون می‌گردد.

اصلا من می‌خواهم موجودِ مختار و متفکر نباشم، وقتی قرار است هیچ لحظه‌ای را تمام و کمال درک نکنم و حظش را نبرم. این هم شد زندگی مونس؟

روی تشک مبارزه هم، دقایقی فرصت استراحت به مبارزان می‌دهند. ولی ما لحظه‌ای مجال استراحت و تنفس نداریم. مدام فکری زِره بر تن، مشتش را می‌کوبد توی پوزمان. باور کن دیگر دَک و پوزی برایم نمانده مونس. به کلی از ریخت و قیافه افتاده‌ام.

گاهی به این می‌اندیشم که لمحه‌ی مُردن، چقدر می‌تواند لذت بخش باشد، اگر مساوی با لحظه‌ی رهایی‌ از چنگال ذهنمان باشد! و ثانیه‌ای با این خیال غرق لذت می‌گردم. بعد فکری فضول جفت پا می‌پرد وسط دنیای خیالاتم و می‌گوید: «خیال الکی نباف، ذهن بخشی از ماهیت توست و هیچگاه از تو جدا نمی‌گردد».

مونس تو بگو می‌شود من از انسان بودنم استعفا بدهم؟ آخر این چه نقشی‌ست که بی‌آنکه انتخابش کنیم، ناچاریم به نحو احسن آن را به پایان برسانیم؟

ای کاش قادر بودم همه‌ی صداهای توی ذهنم را، که مرا انسان می‌کند، خاموش کنم. شاید آنوقت همه چیز در زندگی‌ام معنی حقیقی خود را می‌یافت. چون آن موتورِ یکسره‌ی الدنگ، به دنبال معناسازی در چهارچوب سلایقش نبود.

مونسم! شاید اگر سکوت ذهن را بیاموزیم، آن وقت انسان بودن هم آسان‌تر گردد. نظر تو چیست؟

✍ #فاطمه_سادات_جزائری

ذهناگزیستانسیالیسمافکارخودآگاهی
۸
۲
✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه
✦ ؋ـاطمـہ ساבات جزائرے ✦| نویسنـבه
می‌نویسم تا زنده بمانم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید