یازدَه.
فکر کنم دیشب مامان به بابا گفته بوده من چادر نمیپوشم که امروز بابا یک متن بلندبالا فرستاد که با "سلام فاطمه جانم" شروع میشد. بعدش همینجور تکرارِ مکررات. چادر بپوش و جلدت سوراخ نباشد و دختر خوبی باش و انعکاسِ واضحِ جملاتی که میگفت "من دقیقا تورا همانطور که نیستی میخواهم" و کلی چیز دیگر. همیشه حالم از این نصیحتهای پوچ و تکراری که اخرش باید بین یک گزینه انتخاب کنم بهم میخورَد. ولی امروز حالم از "سلام فاطمه جانِ" اولش و "دوستدار تو پدرتِ" اخرش هم بهم خورد. حتی حالم از وقتهایی که مامان میگوید خودت فلانچیز را بابا مطرح کن، بعد من مطرح نمیکنم مامان هم مطرح نمیکند و سر اخر هیچ و پوچ، هم بهم میخورد.
دوازدَه.
پریشب از اتفاقی که اصلا معلوم نبود افتاده یا نه،کلی ترسیده بودم. بیست تا لیوان برنج را تقریبا دهبار شمردم. یعنی حدودا دویستبار لیوان از این سطل به ان سطل کردم، مغزم قفلِ قفل بود. داشتم به ترسم و اتفاق فکر میکردم که همینجور بیدلیل یاد این افتادم که برزی در ویرگول نوشته بود مادرش گفته "ترس ایستادگی را معنا میکند." بعدش سعی کردم نترسم. فکر کنم برای همین بارِ دهم لیوانها را درست شمردم، گذاشتم برنج خیس بخورد.
سیزدَه.
دیروز هفت صبح مثل جنزدهها بلند شدم تختم را بهم ریختم که گوشوارهام پیدا شود. نشد. نمیدانم اصلا چرا بعد از چند ماه یادش افتادم! بعدش ساعت هشت که شروع کردم برنجِ شلهزرد را گذاشتن کلی برای گوشوارهام گریه کردم، دلم میخواست برای همهچیز گریه کنم اما طاهره رسید و بعدش دیگر دلم نمیخواست گریه کنم! ولی ایکاش برنج بودم شلهزرد میشدم.
چهاردَه.
امروز به دیوارِ مدرسه پوسترِ تئاتری را زده بودند که یکی از دوازدهمیهای پارسال بازی میکند. کمی حسودیام شد. حالم از وقتهایی که به ادمها حسودی میکنم بهم میخورد. بعدش وقتی میگویم به فلانی حسودی کردهام ادمها میگویند "وای چرا مگه چیِ تو از اونا کمتره؟" حالم از این جملهشان هم بهم میخورد، خب حتما یک چیزم کمتر هست که حسودی میکنم دیگر. ادمها بعضیوقتها نمیخواهند بفهمند، ولی میخواهند حتما هم یک چیزی بگویند. ادم بودن واقعا عجیب است!
پ.ن: مسئله فقط چادر نیست. مسئله محبتِ بستهبندیشده برای کنترل است.
۵ بهمن ۱۴۰۴
ـ ۱۵۸