از تبارِ تنهایی
من،
از تبارِ تنهاییام،
از دیارِ غربت،
از نسلِ بغضهای قورتداده؛
همانندِ سایهای
بیجان،
بیروح،
بیصدا…
نه امیدی در دل،
نه نوری در نگاه.
آرام و ساکت،
فرسوده و پژمرده،
در حاشیهی دیواری فراموششده،
بیکس،
در امتدادِ شبِ تکراری…
همچون نوری
در تهِ یک چاهِ فراموشی،
خاموش شدم.
و من،
همانندِ بغضی ناتمام،
تا همیشه
در گلو
ماندم.
#غزل_عبدالهی