راستش این جمله، آنگونه که بعضی واژهها ناگهان نه به گوش، بلکه به لایهای پنهانتر از وجود اصابت میکنند، در من نشست؛ وقتی راضیه با لحنی آگاه به عمق خودش، گفت «از انسان بودنم میترسم یکم»، احساس کردم این حرف از دهان او بیرون نیامد، بلکه از یکی از همان دالانهای تاریک و متروک ذهن من عبور کرد؛ از جایی که سالها تودهای از واژههای نیمهزنده، ترسهای بیصاحب، شهودهای ناتمام و اندیشههایی که هنوز جرأت صورتبندی پیدا نکرده بودند، در سکوت انبار شده بودند. آن جمله، مثل نوری که ناگهان بر انباری قدیمی بیفتد، نه فقط اشیا را آشکار کرد، بلکه گرد و غبارشان را هم به رقص درآورد و من فهمیدم آنچه بعدتر به شکل آن متن بلند از من بیرون آمد، صرفاً واکنش به یک جمله نبود، بلکه نوعی احضار بود، بیرون کشیدن چیزی که از پیش در پستوی ذهنم، در میان ایدههای شخصیام، در میان اضطرابهای بینام و تکههای پراکندهی تأمل، منتظر جرقهای برای ظهور مانده بود؛ انگار او فقط کلید را چرخاند و دری را باز کرد که سالها از پشت آن، صدای آهستهی خودم را میشنیدم اما جرأت ورود به آن را نداشتم...
از انسان بودنم میترسم؛ نه از آنرو که انسان، حیوانی است خونریز یا موجودی است که تاریخش را با دندانهای شکستهی مغلوبان و با جوهر تیرهی فراموشی نوشته است، بلکه از آنرو که انسان بودن، پیش از هر جنایتی، پیش از هر فضیلتی، نوعی گرفتارشدن در آستانه است، آستانهی میان تن و معنا، میان میل و قانون، میان آن نیروی خام و بینامی که در رگها میتازد و آن دستگاه ظریف، پرادعا، و گاه مضحکی که نامش را وجدان گذاشتهایم. ترس من از انسان بودن، ترس از این دوپارگی نیست، بلکه ترس از آن مهارت هولناکی است که انسان در زیستن با این دوپارگی پیدا میکند؛ آن قابلیت مرموز که با آن میتواند همزمان هم جلاد باشد و هم مرثیهخوان، هم آفرینندهی معبد و هم دزد نور شمعهایش، هم ستایشگر حقیقت و هم صنعتگر هزار لایه حجاب برای پنهان کردن آن... من از این ظرفیت میترسم که در من نیز هست؛ از این که در درون من، همانقدر که تمنای روشنی هست، میل به تاریکی نیز هست؛ همانقدر که اشتیاق رهایی هست، لذت بندگی نیز هست و همانقدر که شورِ دیدن هست، وسوسهی کور ماندن نیز وجود دارد. انسان بودن، شاید بیش از هر چیز، نام همین امکانهای متضاد است که در یک گوشت واحد، در یک حافظهی واحد، در یک من لرزان(اگر منی باشد) و ناتمام، همخانه شدهاند...
گاه با خود میاندیشم که ترس من نه از انسان، بلکه از نزدیکی بیش از حد او به خویش است. سنگ، سنگ است؛ درخت، درخت است؛ جانور، هرقدر هم در هراس و گرسنگی و جستوجوی بقا غوطهور باشد، هنوز آنچنان در دام تصویر خویش اسیر نشده که انسان شده است. انسان تنها موجودی است که نه فقط رنج میبرد، بلکه رنج خود را تماشا میکند؛ نه فقط سقوط میکند، بلکه برای سقوطش استعاره میسازد؛ نه فقط میمیرد، بلکه مرگ را پیش از وقوع، هزار بار در ذهن خویش تمرین میکند. او به زندگی مبتلا نیست، او به آگاهی از زندگی مبتلاست... و همین آگاهی، این شعلهی به ظاهر شریف، این چراغی که میپنداشتیم روشنگر راه است، چه بسیار اوقات به فانوسی بدل میشود که تنها دیوارهای زندان را واضحتر نشان میدهد. من از این وضوح میترسم. از آن لحظهای که انسان ناگهان خود را میبیند، بیآنکه توانِ دگرگون کردنِ آنچه میبیند داشته باشد. از آن لحظهای که شناخت، نه نجات، بلکه تشدید تقدیر میشود...
چه بسا انسان بودن، پیش از آنکه موهبتی متافیزیکی باشد، زخمی در نسبت ما با ضرورت باشد. از این توهم که جهان برای ما برنامهای اخلاقی چیده، از این خیال که آسمان برای اشکهای ما معنایی خصوصی نگه داشته است... اما همین رهایی، اگر تا نهایتش دنبال شود، به هراسی دیگر میانجامد، اگر من نیز جز حالتی از همان جوهر نامتناهی نباشم، اگر اندوه و شادیام تنها تبدلاتی در نسبت نیروها باشند، اگر آزادیام چیزی جز فهم ضرورت نباشد، پس آن لرزش خاص، آن احساسِ یگانهی درونی که با آن میگویم من، از چه جنسی است؟ آیا این من جز گرهی موقت در پارچهی بیپایان علّیت است؟ اگر چنین است، چرا این گره اینهمه درد دارد؟ چرا این آگاهی گذرا، این حباب نورانی بر سطح تاریک هستی، چنان رفتار میکند که گویی باید پاسخگوی همه چیز باشد؟ ترس من از انسان بودن، ترس از همین محکومیت به خودآگاهی است؛ محکومیتی که در آن، ما نه آنقدر آزادیم که از خود بگریزیم و نه آنقدر ناچیز که از مسئولیتِ دیدن معاف شویم...
اما این تنها نیمهی ماجراست. نیمهی دیگر پرسش نیرومندتر دارد از چه میترسی؟ از انسان بودن، یا از آنچه هنوز در تو به اندازهی کافی انسان نشده است؟ زیرا ترس، خود، علامت نوعی نجابت بیمار است؛ نشانهی آنکه هنوز چیزی در ما از زهد کهنه روح باقی مانده که از تن، از میل، از قدرت، از تناقض، از کنجکاوی، از بیثباتیِ باشکوهِ زندگی شرم دارد... من، هر بار که میخواهم ترسم را همچون فضیلتی پنهان کنم، این صدا را میشنوم که در من میگوید، شاید تو از انسان بودن نمیترسی، بلکه از بینقابی آن میترسی... از اینکه انسان، آنگونه که هست، نه مطابق روایتهای اخلاقیِ دلپسند، بلکه چون میدان نیروها، چون نبرد تفسیرها، چون آزمایشگاهی از امیال متعارض، آشکار شود. شاید من از این میترسم که اگر پردهها کنار بروند، دیگر نتوانم به سادگی خود را خوب بنامم، یا حتی بد؛ زیرا هر دو نام، در برابر پیچیدگی واقعی من، بیش از حد ساده، بیش از حد تربیتشده، بیش از حد اجتماعیاند... در اعماق، چیزی بینامتر از اخلاق میتپد؛ چیزی که هم میتواند سرچشمهی آفرینش باشد و هم دهانهی فاجعه...
و به پرسش نیچه برمیگردم، آنکس که به زندگی آری میگوید، با چه زبانی به لرزشهای پنهان درون خویش پاسخ میدهد؟ آیا آری گفتن، به معنای آشتی است؟ یا شکل والاتری از تحمل تناقض؟ من گمان میکنم ترس من دقیقاً از اینجاست که انسان میتواند به چیزی آری بگوید که او را میشکند. میتواند عاشق زنجیرهای خود شود، میتواند از رنج خویش هویت بسازد، میتواند شکست را چنان تفسیر کند که گویی انتخابش کرده بوده است. این قدرت تفسیر، که باشکوهترین موهبت ما و در عین حال خطرناکترین سلاح ماست، انسان را موجودی میکند که هیچ حقیقتی در او خالص باقی نمیماند. هر زخمی در او قابلیت آن را دارد که به سرود بدل شود و هر سرودی میتواند پوششی باشد بر زخمی که دیگر کسی جرأت دیدنش را ندارد... از انسان بودن میترسم چون انسان استاد تبادل است، تبدیل رنج به معنا، معنا به ایدئولوژی، ایدئولوژی به زندان، زندان به وطن، وطن به اسطوره و اسطوره به بهانهای برای ادامه دادن. او کیمیاگر بیقرار فاجعههای خویش است...
البته که انسان بودن تنها زیستن در اکنون نیست؛ زیستن در انبوهی از بقایاست، در خرابههای وعدهها، در اجساد آرزوهایی است که هر نسل بر دوش نسل بعدی میگذارد و نامش را میراث مینهد. ترس من از انسان بودن، ترس از این نیز هست که من تنها خودم نیستم؛ من مخزن صداهای خاموشم، محل عبور شکستهایی که حتی به نام من ثبت نشدهاند، آرشیو تمناهایی که در من به زبان میآیند بیآنکه از من آغاز شده باشند... هر انسان، اگر خوب گوش دهد، درون خود همهمهی مردگان را میشنود؛ نه فقط مردگان واقعی، بلکه مردگانِ ممکن، آنچه میتوانست باشد و نشد، آنکه میتوانستم بشوم و نشدم، آن جهانی که در یک پیچ تاریخی خفه شد و هرگز به سپیده نرسید. انسان بودن، در این معنا، حمل کردن قبرستانی متحرک است. ما با پاهای خود راه میرویم، اما زیر پوستمان نسلهایی از آرزوهای ناکام دفن شدهاند و گاه ترس من از این است که مبادا آنچه من انتخاب مینامم، تنها فرمانی دیررس از گذشتهای باشد که هنوز موفق نشدهام آن را به خاک بسپارم...
از این گذشته، انسان موجودِ جمعآوری کننده است(اصلا نمیدونم همچین واژه ای درسته یا نه!؟)، اشیا، خاطرهها، زخمها، نشانهها، کلمات، نگاهها، شرمها، پیروزیهای کوچک و تحقیرهای عظیم را با وسواسی تبدار در خویش انبار میکند. او در هر چیز، ردی از خویش میگذارد و از هر چیز، ردی در خویش برمیدارد. هیچ عبوری بیاثر نیست. هیچ اتاقی که در آن گریستهایم، به تمامی ترک نمیشود. هیچ دستی که زمانی بر شانهی ما نشسته، کاملاً از بدن ما محو نمیشود. انسان، برخلاف آنچه دربارهی استقلال خویش خیال میکند، موجودی است از جنس ردپا؛ با هزار نقشِ دیگران ساخته شده و در عین حال، چنان وانمود میکند که گویی جوهری ناب و خودبنیاد دارد. من از این وانمود میترسم. از این افسانهی مدرنِ فردیت که در زیرِ نورِ سردِ آن، ما وابستگیهای عمیق و زخمهای مشترکمان را پنهان میکنیم. زیرا همین افسانه است که بعدتر، در لحظهی سقوط، انسان را بهطرزی مضاعف تنها میکند، نخست او را از جهان جدا میسازد، آنگاه از او میخواهد مسئولیت این جدایی را نیز شخصاً بر عهده بگیرد...
چه چیز در انسان این همه هراسانگیز است؟ شاید نه شرارت او، که قابلیت بیپایانش برای عادیسازی شرارت. آن لحظهای که امر دهشتناک، نه با هیولایی شاخدار، بلکه با صورت آشنا، با میز مرتب، با عادت روزانه، با زبان مؤدب، با وجدانِ تقسیمشده و کارکردی، وارد زندگی میشود. انسان میتواند به فاجعه خو بگیرد، میتواند آن را در برنامهی روزانهاش بگنجاند، میتواند کنار پنجره بایستد، چای بنوشد و همزمان در درونش چیزی فروبپاشد بیآنکه حتی فنجان بلرزد. این همان چیز است که مرا میترساند، نه انفجار، بلکه نرمالشدن انفجار در روح. نه مرگ، بلکه همخانه شدن با بوی مرگ. نه دروغ، بلکه لحظهای که دروغ دیگر دروغ به نظر نمیرسد و همچون زبان مادری، طبیعی، روان و بینیاز از دفاع، از دهان بیرون میآید. انسان بودن، شاید بیش از آنکه توانِ خیر باشد، توانِ عادتکردن است؛ و این توان، چون شمشیری دو لبه، هم شرط بقاست و هم بستر تباهی...

من از انسان بودنم میترسم چون میدانم در من نیز آن کارمند خاموشِ سازش، زندگی میکند؛ همان که هر روز اندکی از حقیقت را با آسایش معاوضه میکند، اندکی از شور را با امنیت، اندکی از فردا را با بقای امروز... این سازشهای کوچک، این مبادلات تقریباً نامرئی، این معاملات کمصدا، چیزی در ما میسازند که بعدها نامش را شخصیت(یا هویت) میگذاریم، حال آنکه شاید باید آن را رسوب تاریخ خصوصیِ ترسهایمان بنامیم. چه بسیار فضیلتها که چیزی جز ترسِ تمدنیافته نیستند و چه بسیار انتخابها که زیر نقاب بلوغ، تنها عقبنشینیهای شیکپوش اند. من از خودم میترسم آنگاه که میبینم چگونه میتوانم برای ضعفهایم واژههای نجیب پیدا کنم؛ چگونه میتوانم انفعال را تأمل بنامم، تعویق را ژرفا، فرسودگی را حکمت و بریدگی از جهان را تعالی... زبان، این شریفترین ابزار انسان، گاه ماهرترین شریک جرم اوست. با کلمات میتوانیم نه فقط جهان، بلکه خودفریبیمان را نیز معماری کنیم و چه بنای باشکوهی است این خودفریبی، وقتی با واژگان درست، با نحو سنجیده، با استعارههای درخشان آراسته شود. من از این زیبایی میترسم؛ از زیباییای که میتواند حقیقت را نه انکار، بلکه دلپذیر دفن کند...
انسان بودن، در ژرفترین سطح، شاید یعنی محکوم بودن به فاصله... فاصله از جهان، چون ما آن را میاندیشیم و بنابراین از بیواسطگیاش تبعید میشویم؛ فاصله از دیگران، چون هر قدر هم نزدیک شویم، هیچکس را از درون، همچون خودش لمس نمیکنیم؛ فاصله از خویش، چون آنکس که اکنون سخن میگوید، دیگر آنکس نیست که لحظهای پیش رنج میکشید... ما رودخانهای هستیم که از روی پلی به خود نگاه میکند (منتسب به دائو) و این تصویر، هرقدر شاعرانه باشد، هراسناک است... زیرا آنکه خود را میبیند، دیگر هرگز به تمامی همان نیست که دیده میشود. آگاهی، شکافی در هستی ماست؛ شکافی که از آن هم نور میگذرد و هم سرما. من از انسان بودن میترسم چون هیچگاه به تمامی در خودم ساکن نیستم. همیشه بخشی از من ناظر است، بخشی داور، بخشی خاطرهنویس، بخشی متهم، بخشی وکیل مدافع... این دادگاه درونی هیچگاه تعطیل نمیشود. حتی در لذت، حتی در عشق، حتی در خاموشترین لحظههای آرامش، چیزی در ما مشغول ثبت و تفسیر و مقایسه است و شاید به همین دلیل است که انسان به ندرت شاد است؛ او بیش از حد مشغولِ آگاه بودن به امکانِ نابودیِ شادی خویشتن است...
با اینهمه، ترس من صرفاً سوگواری نیست. در دل این هراس، ستایشی پنهان نیز هست. زیرا اگر انسان چنین موجودِ دهشتناکی است، به همان اندازه نیز تنها موجودی است که میتواند بر ویرانه و لاشه اش تأمل کند، از سقوطش مفهوم بسازد و از دل تباهی، نه به معنای تسلیبخش، بلکه به معنای حقیقیِ کلمه، شکلی از بیداری بیرون بکشد... آنجا که هر لحظه، اگر درست دیده شود، میتواند جرقهای مسیحایی در دل تاریکی باشد؛ نه نجاتی کامل، نه پایان رنج، بلکه توقفی ناگهانی در قطار کورِ تکرار، مکثی که در آن گذشته مطالبهی حق میکند و اکنون، برای لحظهای، از خواب ایدئولوژی بیدار میشود. شاید ترس من از انسان بودن، خود نشانهای باشد از اینکه هنوز بهتمامی در ماشین عادت حل نشدهام... شاید این هراس، آخرین شکلِ شرافتی باشد که نمیخواهد با ابتذالِ بودنِ صرف کنار بیاید. نه از سر نخوت، نه از سر تقدس، بلکه از سر نوعی حساسیت زخمی که هنوز میفهمد بودن، مسئله است...
اما آیا میتوان با این ترس زیست، بیآنکه به نفرت از خویش سقوط کرد؟ این پرسشی است که هر روز به شکل تازهای در من بازمیگردد... من نمیخواهم از انسان بودنم تبرّی بجویم، چنانکه زاهد از تن تبرّی میجوید. نمیخواهم به آسمانی خیالی پناه ببرم و زمینی بودن را لکهای بر روح بشمارم. برعکس، آنچه مرا میترساند، عظمت بیش از حدِ همین زمینی بودن است؛ اینکه در همین گوشت، در همین خواب و بیداری، در همین حافظهی ناقص و این قلبِ گاه بزدل و گاه بیباک، تمام مسئلهی هستی به نحوی فشرده و بیرحمانه گرد آمده است... انسان بودن، کوچک بودن نیست؛ بیش از اندازه بزرگ بودن برای ظرفی چنین شکننده است. ما برای این همه آگاهی، این همه میل، این همه خاطره، این همه امکان، شاید بیش از حد فانیایم و ترس دقیقاً از این ناهمخوانی میجوشد، از اینکه بینهایت، در ظرفی محدود ریخته شده و هر لحظه امکانِ سرریز یا شکستنش هست....(و شاید عدم امکان پاسخ انسان به سوالاتی آنتولوژیک همین باشد، چیزی که در مکاتبی دیگر تحت عنوان راز از دست پیروانش میگریزد)
وقتی میگویم از انسان بودنم میترسم، در حقیقت از این میترسم که مبادا تمام زندگی، چیزی جز تأخیر در مواجهه با خود نباشد...
مبادا آنچه عشق مینامیم، آنچه کار، آنچه آرمان، آنچه وفاداری، آنچه حتی اندیشه، در نهایت فقط شیوههای پیچیدهترِ به تعویق انداختن پرسشی باشند که جرأت نگاه مستقیم به آن را نداریم، تو با این ظرفیت برای روشنایی و این میل به تاریکی، با این استعداد برای مهربانی و این کشش به سلطه، با این اشتیاق به حقیقت و این آمادگی برای جعل، دقیقاً چه خواهی کرد؟ انسان بودن یعنی هر روز در برابر این پرسش بیدار شدن، حتی اگر وانمود کنیم آن را نشنیدهایم. شاید آنکس که دیگر از انسان بودنش نمیترسد، یا به آرامشی عارفانه رسیده است که من از آن بیبهرهام، یا چیزی از حساسیت وجودیاش را از دست داده است. زیرا ترس، همیشه نشانهی ضعف نیست؛ گاه نشانهی آن است که هنوز امر هولناک را هولناک میبینی، هنوز از خو گرفتن به پرتگاه مصون ماندهای... چه بسا هنوز فاشیست نشده ای...
من از انسان بودنم میترسم، چون انسان میتواند همه چیز را بفهمد و درست در همان حال، به پستترین شکل ممکن عمل کند؛ میتواند از آزادی سخن بگوید و در ژرفای جانش بندهی ستایش باشد؛ میتواند عدالت را بستاید و از رنج دیگری برای تحکیم تصویر اخلاقی خویش سود ببرد؛ میتواند عشق بورزد و همزمان، در لایهای تاریکتر، مالکیت را عبادت کند. من از این همزیستیِ شکوه و ابتذال، این آمیزهی خیرهکننده و شرمآورِ نور و لجن میترسم... و بیشتر از همه از آن میترسم که این ترکیب، استثنا نیست، بلکه قاعده است. ما فرشتههایی سقوطکرده نیستیم، چنانکه اخلاقگرایان دوست دارند بگویند...
ما گلِ متعالیشدهایم، حیوانِ نماد(قصه) پردازیم، زخمی هستیم که زبان پیدا کرده است و همین، هم مایهی حقارت ماست و هم سرچشمهی یگانگیمان...
باید اعتراف کنم که ترس من از انسان بودن، خود شکلی از دلبستگی به انسان است. تنها از چیزی میترسیم که هنوز برایمان مهم است، که هنوز امکانِ عظمت و فاجعهاش را باور داریم. بیتفاوتی هرگز فلسفی نیست؛ بیتفاوتی، شکل فرسودهی مرگ است. ترس من، برعکس، نشانهی آن است که هنوز در سیمای انسان، چیزی میبینم که ارزش هراس دارد، نه چون مقدس است، بلکه چون حلنشده است؛ نه چون پاک است، بلکه چون بینهایت پیچیده است؛ نه چون نجات یافته، بلکه چون هنوز میتواند خود را از نو بخواند و شاید تمام وظیفهی ما همین باشد، نه غلبه بر این ترس، نه تقدیس آن، بلکه سکونت در آن؛ همچون کسی که در خرابهای چراغی روشن میکند، نه برای آنکه خرابه را قصر بنامد، بلکه برای آنکه در میان آوار، چهرهها، اشیا، ترکها، و راههای نیمهپنهان را دقیقتر ببیند. اگر انسان بودن هراسانگیز است، از آنروست که هنوز گشوده است؛ هنوز حکم نهاییاش صادر نشده؛ هنوز در هر فرد، در هر لحظه، در هر تصمیم، میتواند به سوی شرافتی یا به سوی پستی خم شود. من از انسان بودنم میترسم، و همین ترس، آخرین شاهد من است بر اینکه هنوز به تمامی به سنگ، به عادت، به مکانیزم، به خواب بدل نشدهام... هنوز چیزی در من میلرزد و شاید انسان، در شریفترین تعریفش، چیزی جز همین لرزشِ خودآگاه در برابر امکانِ خویش نباشد...
ارادت